ღღבُخـتَـرپآیـیـزےღღ

وآگـویــِه هـآیــَمــ اَز دَرد نـیـسـتــ اَز سـُکــوتــی اَســتــ کـِـه کـَسی مـَعنایـَش نـمـیـکـنَد

پیدا کردن یه آهنگ پر خاطره تو وبلاگ یه دوست 

 

و زنده شدن کـــــُـــــلـی خــاطــره :)

 

 

+سـَـردـی نـگـــآهـــــو بـِـشـکـَـن ، فـ ـ ـ ـ ـآصـ ـ ــ ــلـ ــ ـه سـِزآـی مـــآ نـیـســت

בُخـتَـرپآیـیـزے

خـُـدایــا از تو معجزه می خواهم 

 

نه به خاطر ایمان آوردن که ایمان دارم هرچند گاهی سست ؛

 

نه به خاطر جهل حاکم که عالم بودن را چه نیاز که تو هستی ؛

 

از تو معجزه میخواهم تا دوباره به این دل لجباز ثابت کنم که : 

 

" نگـــآهــَـم مـی کـُـنـی !!! "

 

 

 

 

+ آشــوبــَـم ؛ آرامــشــَم تـــویـی ...

 

בُخـتَـرپآیـیـزے

حس قشنگیه صبح تولدت دقیقا راس همون ساعت از خواب بپری تا سجده شکر بذاری برای این موهبت

قشنگتر اینه که با برف پاییزی دقیقا همون روز رو یادآور بشه 

قشنگه که بببینی هنوزم مثل همه این 21 سال خدا نگاهت میکنه 

قشنگه که فکر کنی به خاطر دلخوشیه تو برف باریده تا بهت بگه هنوزم نگاهت میکنم ، هنوزم دوسِـت دارم

 

قشنگه که ببینی اطرافت پره از آدمایی که براشون مهمی 

براشون مهمه که چه روزی به دنیا اومدی 

 

این حس ها خیلی قشنگه 

خیلی خواستنیه 

این روز برام پر بود از حس های خوب و خواستنی 

خداجوون ازت ممنونم 

بابت تولدم 

بابت زندگی که دارم

بابت آدمای دوست داشتنی اطرافم 

بابت همه ی این 21 سال 

 

 

 

 

+خدایا مرسی بابت اینکه به هرچی که خواستم رسیدم مرسی بابت هدیه های زمینی ات

+حس خوبی به 21 سالگی دارم :)

+مثل خیلی سالهای دیگه امتحان داشتم :))

 

 

 

 

בُخـتَـرپآیـیـزے

ما زیاران چشم یاری داشتیم 

      خود غلط بود آنچه می پنداشتیم 

تا درخت دوستی کی بر دهد

حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم

گفت و گو آیین درویشی نبود

ور نه با تو ماجراها داشتیم

شیوه چشمت فریب جنگ داشت

ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم

گلبن حسنت نه خود شد دلفروز

ما دم همت بر او بگماشتیم

نکته‌ها رفت و شکایت کس نکرد

جانب حرمت فرونگذاشتیم

گفت خود دادی به ما دل حافظا

ما محصل بر کسی نگماشتیم

 

 

+خداجون حضور نزدیک تر از رگ گردن نمیخوام ، امشب بغلم کن 

+یـــــــــــآدم نمی رود ؛ هــَــــرگــــز

 +وقتی بارون میاد و دلت شکسته است و اذان می گویند :(

בُخـتَـرپآیـیـزے

یک خـروآر بــُغــضــِ بــی اَمـــان

و

یــکـ لـیــوآن آــبــــ

 

مگر این بغض به تنهایی و با یک لیوان آب از گلویم پایین میرود ؟!

+پس از مدتها و گـــــریه بـــی اَمــــانـــــــ 

+دروغ چرا ؟! حالم خوب نیست 

בُخـتَـرپآیـیـزے

کــ ـآـش هــیــچ وَقــتــــ نـَــرِســِهـ  کــِه تـِکــه کـَـلـآمــمــوـن بــشــه "اــی کــ ــآـش "




+دلم یه ساحل میخواد ، باد شدید و یه دریای طوفانی
 و
بـآرانی که بشوید این همه بی معنا بودن را . . .

+دیگه نه اون استاد هست و نه اون کلاس
+خوش مرگ شدن هم واژه ی بی معنایی است
وقتی حلوا را میخورند و رنج صبر کردن برای غوره ها را  به سخره میگیرند
+کاملا بی منظور . . .


--> Read More
בُخـتَـرپآیـیـزے

بغض هایت را نگه دار

هواشناسی بارانی سیل آسا را در جایی همین حوالی پیش بینی کرده

چند روزی دندان سر جگر خونین بگذار

عاقبت این بغض عجین شده با دلت هم میشکند

فقط چند روز (صبـــــر کـــُــن) . . .

 

 

+خواستم از تنهایی بنالم یاد ظهر عاشورا و تنهایی امام حسین (ع)خجالت زده ام کرد

+هنوزم با شنیدن نوای عاشورا چهار ستون بدنم می لرزه ، پر میشم از بغض هایی که نمیشکنه !

+کاش شفاعت من رو سیاهم بکنید آقا :((

+یه روزایی ام یه چیزایی توش داره که آدم دلش واسه روزای تهی و خالیش تنگ میشه :(

+حال دلم یه جوراییه ، نمیدونم چشه ؟!

+من شرمنده روی ماه دخترایی ام که جمله "خوشگل شدم؟" شب عروسی بهشون حروم شد و قربانی مظلوم یک جنایت بودن

+سالار خوبان ، این روزها عاشورا که هیچ قیامت را برپا میکنند و بیخیال کنار می نشینند و آرزوی هم نشینی با حوریان و شما را هم دارند

+خدایا این ترس و واهمه ، این بی عدالتی تا کی ؟!؟!؟

+سخته گاهی تمام بار غصه ها و فکرارو یه نفره به دوش بکشی و دم نزنی!!!

+نمیدونم چی میشه آخرش اما ...

 

 

 

 

בُخـتَـرپآیـیـزے

حرف تو که باشد

حتی مادرم شوق را از نگاهم میخواند

کافی است صدایت بپیچد

آن وقت مادرم هم خنده کنان بدرقه ام میکند

کافی است عطرت فضا را عطراگین کند

کافی است نویدت از آسمان هویدا شود

کافی است باشی

بباری

و

بباری

مست میشوم

دیوانه میشم

عاشق میشوم

دوباره و دوباره

حالا فکر کن

من باشم و تو باشی و یه خیابان و یک رفیق شش دانگ

چتر را هم جا گذاشته باشم

تو فکر کن چه شود

چه شبی باشد

شب مهمانی من با اولین باران پایـــیـــــزی

فکر کن جمعه باشد

غروب باشد

یک خیابان دراز باشد و مسیری که نمیدانی به کجا میرود

و یک هم نشین دل نشین

و باران هم ببارد

اولین باران پاییــــــــزی  :)

 +هنوزم با صدای هر رعد دلم می تپه :)

+کاش شسته شده باشه امشب 

همه گناه ها و غم ها ، دلتنگی ها 

+کاش بدونم هنوزم ... :(

 

 

 

 

בُخـتَـرپآیـیـزے

ســــــآلـهـا گـُذشت

چیزی نزدیک 21 سال

و

من هنوز مثل تمام سالهای گذشته عاشق پاییزم

هنوز هم بوی نم را دوست دارم و تمام روزهای نمناک پاییز را هوا را نفس که نه ، زندگی می کشم

هنوز عاشق بوی نارنج و شکوفه های پرتقالم

هنوز با صدای خش خش برگها قدم میزنم و برگهای رقصان هوا را می شمرم

و هرروز بیشتر از دیروز عاشق میشوم

عاشق زندگی باطنا پیچیده و ظاهرا رویایی

عاشق تمام روزمرگی هایم

تمام دغدغه های گاه و بیگاه هیچ و پوچم

عاشق تمام چیزهای کوچک و ساده ای که مرا به این زندگی پیوند می زنند

پاییز من آمَـــد

رسیدنت مبارک !!! :)

 +پاییز که میشود جای خالیت بیشتر از هر چیز میان خیابان های خزان زده به چشم می آید ، نمی آیی؟!

 

+امـــــــروز

آرزو دارم

فاصله نباشد میان تو و تمام آرزوهایت

آه نباشد میان تو و تمام رویاهایت

تو باشی

و

خنده از ته دل و

و لبخند خدا از شادی تو :)

 

پاییــــــــــــــــــــــــزتون مبارکـــــــــــــ :)

בُخـتَـرپآیـیـزے

تمــــــآم  تـَنم مــیــســـوزَـد از زخــ ـم هـــآیـــ ـی کــهـ  هــَـــــرروز بــَـدـتــَر از دیــروز خـــوردـهـ ام

درد یــکـــ اتــفــآقـــ  کـــهـ بــه اتــفــآقــ تــــو ، دردش دردنـــآکــــتـــر بــآشــد شــکــنـجـه ام مـیـدهــد 

مــَن از دســتـــ رفــتــهـ ام

شــکـــسـتهـ ام

به انـتــهـــآیــِ زوال رسـیـدـهـ ام  بـهـ انـتــهــآیـــِ جــآدـهـ ایــ کــهـِ گـُـمــآن میــکـــردـم 

بـهـ اتـفـــاق تــو بــهـِ رنــگـــیــن کــمــان بـــرســد

درد مـی کــشــم 

مـی ســـوزم 

امــا اشــکـــ نــخــواهـــــم ریــخـــتـــــ 

پــنــهــان شـــدـهـ ام پــشــتــــِ لـبـخـندی کــه درد مــی کند !!!

 

+هـَنـوزَم یــکــ ســری چــیــزا مــثــل قــَبــله ، مـثـــل ترسیدن من از دندونپزشکی :(

+ بـزرگـــ شـدنـم مـصـادفــ شـُد بــا ایــنــکـه حــرفــــ بــشــنـَومــ و حــرفــ نــزنــم 

+زخـم بــُخـورم و دَم نــزـنــم 

+گــاهــی سـقـفـــِ بـُـلند آسـمــون انـقــدر بــرام کـوتاه مـیشــه که نفس کــم مــیارم :(

+خداجون ! آدم بودن ، خوب بودن توی این زمین خیلی سخت شده برام خیـلی :((

בُخـتَـرپآیـیـزے

مــَـرا کـِهـ مـی شـِـنـآســی ؟!

خـُـودَمــَ ـم ، کـَـسی شـبـیـهـ هـیـچــ  ـکـَس

کـَــمـی چـِـشـمـــ بــگــردآنــی پـیــدآیـَـم مـیـکـُـنـی

در مـیــان واژه هـایــی کــِه مـی نـویــسـَم

وَ

بـهـ  سُـخـره مـی گــیـرَم سـنـگـــِ سـَنـگـیـن  حرفـهـآیــ بـُـغـض شـده اَمــ را

بـهـ  سُـخـره مـی گــیـرَم بـُـغـض هــآی نیـمه جــ ـآنــِـ خـَـسـتــهـ  را

تا اَشـکــ نـشـوند ، هـِـق هـِـق نـشـوند، حـَـرفــ نـشـوند

کـَــمـی چـِـشـمـــ بــگــردآنــی پـیــدآیـَـم مـیـکـُـنـی

مــَــن هـَــمــآنــم کــه بــودَمـــ

مـِـهـرَبــآنـــــ

صـَــبــــور

مــَــغـرور

و کـَـ ـمــی بـَـهــآنـِـهـ گـــیــر

مــَـ ـن در حـَـوآلـــیـــِ اَشـکـــ ـهـایــِ  نــیـمــه شـَـبــمـــ

حـَـوآلـــیـــِ ، هـَـوآیــِ غـَــمــ زَده غـُـروــب جـُـمـعــِه هــا

حـَـوآلـــیـــِ چـِشــمـــ ـهـآیــِ ســُـرخــِ خــُـورشــیــد ، وقـَـتــی بــوسـه بـِــه دریــآ مـی زنــَد

مـَــ ـن هـَــســتــَمـــ

کـَــمـــی کـَـمــرَنــگـــ ـتــَر

کـَــمـــی خـَـســتــهـِ  ـتـَر

امــا هـَــســتــَمـــ

"مـَـــرآ پــِـیــ ـدآ کــُـ ـن "

 

 

+ از تـَـمـآمــِ خـواهــش هــا، خــواسـتــهـِ و نـَـخــواســتــهـِ هـا ---> تـمـَـنـایــِ یـکــ راـهـ ، یـکــ نــگــاـهـ

+ شـَـبــهـایــی کـِـهـ تــوی بــیــداریـــ  هـَـمـــ خــواب مــی بــیــنــم

בُخـتَـرپآیـیـزے

گــاهـی دلــم مـیـخـواد زــندگـیـمو بــدم دـسـت یـکــی و بــگــم مــن خــسـتـه شـدم یـه ذره تـو جــام بـاش (!)

 

 

+میخواستم بعد یه سفر عالی از خودم و دریا بگم اما ...

+وفتایی که حوصله نوشتن ندارم و از همه مهمتر نوشتن دردی ازم دوا نمیکنه :(

+نوشتم که یادم باشه . . .

+سردرد مضحک و کشنده کم بود که معده درد هم اضافه بشه بهش

+زندگیه دیگه ، یه روز خوب و یه روز . . .

+هنوزم خوشحالم که کسی هست که شش دنگ حواسش با منه (!)

+این نوشته کاملا بی منظور بوده و کسی باعث و بانی حال این لحظه ام نیست

 

 

בُخـتَـرپآیـیـزے

بعضی شب ها هم هستند

هرچی چشم میندازی به ساعت میبینی که نه نمیخواد بگذره ؟!

بعضی شبها مثل روزای جمعه اند

روزای جمعه ای که گرد غم هم روش پاشیده شده !!!

شبایی که آرزوته یکی بیاد و ماه رو نقاشی کنه تو آسمونت شاید محوش بشی و بگذره این شب لعنتی . . .

 

 


--> Read More
בُخـتَـرپآیـیـزے

مـآ وآرِثـآنِ طمعکار تـَـنـهـآیـ ـی هستیم

که در سوگـ خاطره های دیروز ، هرروز و هرلحظه به میراث به جا مانده اش چنگ می زنیم

و دُنـیـآ؛

این بتکده کهنه و مخروب ، پر است از بت هایی که ظاهرشان میخندد و درونشان بسی خالی است

کی ابراهیمی می آید و این قـُرُق ، غـَرق شده را می شکند؟؟؟

کی وهم تلخ تنهایی به هم میریزد ؟!

انتظاری است کـشـنـده و طـولـانـ ـی

 

+بعضی از روزها هم هست که بی اونکه هوا آلوده باشه ، نفس کم میاری ؟!

+بعضی اوقات یه گوش میخوای فقط برای شنیدن ! :(

+کاش که دلم نسوزه ، کاش دستام رو بگیره که بلند شم (!)

בُخـتَـرپآیـیـزے

یه روزایی هم میاد تو زندگی

 

که همینجوری

الکی

یهویی

یه اتفاق کوچیک می افته

و

بعد از مدتها تو یادت می افته که خدا یه نعمتی بهت داده به اسم اشک

که گریه کنی تا سبک شی

و چقدر این گریه ها میتونه آرومت کنه !!!

 

 

 

+از حرف مردم جز گلایه هاشون ، کنایه هاشونه که میشه سوهان روحت !!!

 

 

+بد شد ، اون اتفاقی که افتاد کوچیک بود اما خب ، بعد مدت ها چشمام با اشک آشتی کرد !

בُخـتَـرپآیـیـزے

اگـر روزی من نبودم !

به شهــرزاد قصه گو ، بگو

قصه اش را به پایان ببرد

بگو :

انتظار کشیدن در خم کوچه های ندانستن سخت است

که ندانی "می آید " و نه حتی ندانی که "گذر " می کند یا نه ؟!

بگو تمام بار تهمت های شکستن پرهیزکاری های صوفیانه را به دوش من بگذارد

و

"تو" همان یکی باشی که بود و "من" همان که رفت !

اگر روزی من نبودم

به شهــرزاد قصه گو ، بگو؛

قصه اش را به پایان ببرد ، آنگونه که هست

نه آنگونه که باید می بود اما نبود

نه آنگونه که باید میشد اما نشد

 

اگر روزی من نبودم

تو نیز فراموش کن داستان غم انگیز

بودن ها و "نبود" شدن ها

فراموش کن روزی در هـــزار توی این جهان تو به توی

"مـَنـی" بود که در گذر زمان "او"یی شد اسیر دست خاطره ها !!!

 

 

+ تمام تلخند های امروز فدای یک گریه از سر شوق دیروز !

+دلگرم نگاهی ام که گاهی به نگاهی گره از اخمم می گشاید!

+بیکاری هم عالمی دارد برای خودش :)

בُخـتَـرپآیـیـزے

از این روزهای بهاری اما خشک و بی روح

از تابستانی که نیامده هرروزش مرا می سوزاند

از این تشویش ها و دل ناگرانی های نفرین شده ،

از همه ی این روزها و لحظه ها وفکرهای پاک نشدنی در لایه لایه های ذهنم بیزارم !!!

 

+خط و نشان دوزخت را برایم نکش ؛ این دنیایم هرروزش دوزخ و هر لحظه اش جهنم است !

 

 

 

בُخـتَـرپآیـیـزے

این روزها حالشون خوب نیست :(

 

یه چیزیایی کم دارند و یه چیزیایی هم زیاد . . .

 

خلاصه ؛ حال این روزا خوب نیست !!!

 

בُخـتَـرپآیـیـزے

چـرا آدما بی خبر از درون همدیگه قضاوت میکنن؟؟؟

چرا محبت ها به چشم نمیان ؟؟؟

چرا ماها خسته نمیشیم از به دست گرفتن نقاب هایی که هرروز یک شکلن ؟!

 

+این شبها خسته ام  :(

בُخـتَـرپآیـیـزے

لذت یک بستنی قیفی خنک توی هوای گرم تابستون همراه یک رفیق 6 دنگ

همونقدر میتونه شیرین و دلچسب باشه

که قهوه ی داغ توی کافه سر راه و توی هوای برفی  !

همونقدر که بدونی هنوزم هستن کسایی که وقتی چونه هات لرزید نذارن اشکات هم بلرزه !

همونقدر که وقتی اشک تو چشات جمع شد بدونن که گریه واست سخته و نذارن اشکات بریزه !

همونقدر که سکوت کنن تا با خودت کنار بیای تا بغضتو قورت بدی!

همونقدر که بدونم هنوزم هستن کسایی که ناراحتیم واسشون مهمه ! :)

 

 

 

 

+گوشه چشمی از تو برام کافیه تا بفهمم هنوزم هوامو داری

+برای سالم بودن وجود مهربون خواهریم ازت ممنونم

בُخـتَـرپآیـیـزے

با دستانی آلوده به گناه

و

چشمانی که به روی حقیقت ها بسته است

و

دلی لبـریز از خواهش های مانده در راه


از معصومیتی از دست رفته ...

و

ذهنی ملول تر از فکر های آشفته


روی دیدنم در آینه نیست 

هراس دیدنی خودی که "من" نیست 

مرا می کشاند تا مرز جنون های در هم آمیخته

من "بر باد رفته ام "

طوفان زده ی کویری بی آب و برهوت

از بغض خواهش های آمیخته به هوس سوخته ام

دلم عزمی میخواهد از جنس تو

آرامشی از رنگ تو

نگاهم خواهی کرد ؟؟؟

دستانم را چه ؛ خواهی گرفت ؟؟؟

عهدی تا ابدیت میان "من" و "تو"

قولی پایبندتر از چینی بند زده ی وجودم

و گره ای بر دستان گره خوردمان

گره ای کور ...


نگاهم میکنی امــــروز ؟!




+برای تو ... برای تمام روزهای نیامده ات

برای من ... برای تمام دقایق ناگزیرم

برای ما ...


בُخـتَـرپآیـیـزے

قصه امشب من ، قصه تازه ای نیست


امشب

یکی از هــــــــــزار و یک شبی است که


"شَهـــریار"ِ سرزمین رویاها با قصه های هــزار و یک شب آرام نخواهد گرفت؛

و


"شهــــــــرزاد" قصه گو نیز در دلش ولوله هـــــــزار شبِ باقی برپاست !!!


امشب قصه من ،


کهنه قصه ای است طولانی ، قصه ای است از تبار قصه های مادربزرگــــ. . .


"کهنه ، قدیمی ، تــَـلــخ ...اما حقیقی "



+ قصه تلخ و مکرر عادت ، دلخوشی های کوتاه ، بغض های ناگهانی ،

تلنگر های کوچیک همشون میشن

روزهایی که درگیر پیچ و تاب های زندگی هستیم و بی حساب و کتاب فقط جلو میریم!!


+امشب یک "من" و هزاران "تو" طلبکار از زمین و زمانم ،

خودت را امشب قرض میدهی ؟؟؟

امشب کم دارمـَت !!!

בُخـتَـرپآیـیـزے

من از این "من "ِ هرروزه ام


من از این "هرروز"ِ دیروز زده ام


از این "دیروزهای" گذشته ام


از این "گذشته ای "که گریبان گیر همه لحظه ام هست مــُـ ــتــِـ ـــنـــَـ ــفـِـ ــرَم  . . .


من از این "منـی" که دربند لحظه هاست مــُـ ــتــِـ ـــنـــَـ ــفـِـ ــرَم . . .




+به هر دری بزنی که یادت بره اما فکرت بهت پوزخند بزنه و بگه : "یــآدَم"

+یک تنوع ، یک تلنگر شاید بهانه ای باشد برای گذر از این لحظه ها "شـــآیـَـد . . ."


בُخـتَـرپآیـیـزے

سیزده من اینگونه به در میشود


خیره به آینه مرور میکنم


تک تک ثانیه های این به ظاهر عید و سال نو را


_ نگاهی سرد تر از یخ و لبخندی بی جون


سبزه را گره زدم


گره ای کور به این روزهای رکود زده ی بی تقویم


من این نحسی موریانه زده را کجا در کنم ؟!


و اینبار دروع سیزده ام به واقعیت طعنه میزند


حال "من " خوب است 



---> مرا همین بس که هنوز هم میتوانم فارغ از احوالات درونم بخندم و بخندانم  <---




+سیـــزده روز از سال جدیدم گذشت و این بار عجیب به واقعیت های انکار های پی در پی ام ایمان آورده ام

+آفت روزمرگی دور از روزهای باقی ام باد



בُخـتَـرپآیـیـزے

بازهم عید . . .

بوی سنبل و سبزه سر سفره هفت سین . . .

بازهم عیدی و پول نو تا نخورده بین صفحه صفحه های قرآن . . .

بازهم مـــهــــمـــونی :(

کاش یکی بود تا میفهمید که این مهمونی ها واسه من یکی دیگه حلاوتی نداره و بیشتر در درون داغونم میکنه . .

کـــــــــــــــــآش. . .



+هنوز هم مثل چند سال گذشته معنی خیلی از رسومات رو نمیفهمم

+هنوزم کوچه علی چپ برام بهترین و امن ترین جا است واسه فرار از حرفهایی که گاها" باورشون دارم 

+هنوزم معنی خیلی از نگاه ها رو نمی فهمم

+هنوزم بلاتـــکــلیـــــفــــــم

בُخـتَـرپآیـیـزے

چـه زود گذشتـند روزهایی که گمان میکردم " مــُــهر مـاندگاری " بر پیشانیشان خورده و هرگــز نمیگذرند . . .

تو که غریـبـه نیستی ؟!

روزهایی را هم داشتم که دلم میخواست هرگز جایشان را به فردا ندهند . . .


غـریبه ی آشنای داستان های هر شبه ام



"شــهـرزادت" این سال را نیز به پایان برد 


× روزهایی بغض کرد و گریه نکرد

× روزهایی گریه کرد و اشک نریخت

× روزهای زیادی خندید و اشک ریخت


روزهایی که در کنار هستی شان "نیست " شدند و دست در دست ِ فرداها به گذشته ام بدل شدند

روزگارانی که امروز برایم خاطــره اند و آه و لبخند و شاید بغضی بر گلو . . .

روزگارانی که هرچه بودند دوستشان داشتم و دارم ؛

چرا که روزگاران عمر من اند و عمر من نیز هدیه ای است نه جاودان اما زیبا از جاوید ترین وجود جاودان 


غـریبه ی آشنای داستان های هر شبه ام


قدمی بردار ، قدمی رو به سوی بی نهایتی که آینه در آینه با هم می سازیم

کنارم باش و رهایم مکن

که من به حضور مانوس لحظه به لحظه ات خو کرده ام !



روزگارانت خوش ، شادیت افزون باد !

نوروزتان به طروات شکوفه های بهاری

×:پیشاپیش عید مبارک

בُخـتَـرپآیـیـزے

در زندگی من هرروز

                        هر لحظه 

                                   هر ثانیه 

                                            اتفاقی می افتد


اینجا ؛ در زندگانی من قانون جاذبه عجیب همه توانش را به کار می بندد برای افتادن این اتفاقات !

جایی دورتر ،

اندکی ؛

به اندازه یک قد و قامت در مغزم ،

درست در مرکزی ترین نقطه اش اما ،

خلاء محض است .

تمام فکرها معلق و نا به سامان در ذهنم غوطه میخورند 

و من مبهوت این همه تضادهای موجود ام 

مبهوت و شاید گاهی نا توان در برابر تغییر شرایط !




+دلم یک کوچ دلپذیـر میخواهد

+حسی ماورای جبر و منطق افلاطونی مرا مجبور میکند ؛ حسی ورای هر احساسی و نامش را نمیدانم !

+دلم داغی میخواهد نه بر دل ، بر دست هایم که تنبیه بشود دل!


בُخـتَـرپآیـیـزے

این زمین اون دنیایی نیست که آدم و حوا به خاطرش درد هبوط رو چشیدن !!!!


این زمین اون دنیایی نیست که اسماعیل ها به خاطرش تا مسلخ گاه و قربانی شدن رفتن !!!


این زمین ، یک زمین خاکی بی ابعاد و سرده که آدماش به خاطره کینه های شتری سزای نیکی رو بدی میکنن!!!


این زمین ،

یک زمین خاکی و سیاه ِ

که هنوز بعد از هزاران سال قابیل ها با هابیل ها سر حق مسلم یک دیگر می جنگند

و برادر کشی عجیب رسم است !


این زمین در عین سیاهی گرد است

و بدان ، تو ، من ، او و هر ضمیری حال غائب یا حاضر ، جمع های مکسر یا ضمایر بی قاعده مکافات عـَملـِمان

همه در همین زمین است نه کره ای دیگر ، نه جهانی بــِـه از جهان کنونی !!!



+بعضی روزها نفس کشیدن تو هوایی که مردم از بی هوایی و بی اونکه کسی را داشته باشند که هوایشان را

داشته باشد خیلی سخت میشه ، خیــــــــلـــــــــی 

+این روزها هم بگذره ، بازم روزهایی میاد که باز باید فقط بگذره

בُخـتَـرپآیـیـزے

اینجــــآ هر جای دنیا می خواهد باشد


من دنیایم را خودم می سازم ،


حتی اگر هزاران کوه در برابرم قد علم کنند

حتی اگر از آسمان جای باران ، سنگ ببارد


دنیایی خواهم ساخت

که جواب نیکی بدی نباشد و محبت پاسخش مهربانی و لبخند باشد

دنیایی که برحسب نگفته هایت تو را بفهمند نه حرفهای سر زبانی خودشان 

دنیایی که عیار آدم ها با عیار طلاهای انبارشان سنجیده نشود


دنیایم را می سازم

حتی اگر دارایی ام لیوانی آب باشد و پیش رویم کویری بی انتها ...


من قدرتی در دستانم و نهایتی نا متناهی در قلبم دارم 

دنیایم را خواهم ساخت !





+خوبه که اطرافم هنوزم هستن آدمایی که سرکوفت نمیزنن و نمیپرسن فقط آروم میکنن :)

+هنوزم حکمت یه سری چیزا رو نمی فهمم اما قربونت خدا جون گاهی به رحمتت عجیب محتاج میشم


בُخـتَـرپآیـیـزے

حس قشنگیه صبح خیلی زود از خواب بیدار بشی و ببینی همه جا رو برف پوشونده

حس قشنگتر اینه که اولین قدم رو تو روی برف های پا نخورده بذاری و قدم بزنی

حس خوبیه که مامانت پا به پای شیطنت هات بیاد و نگه :زشته ، نکن !

حس خوبیه که بدونم دستام تو دستای کسیه هیچ وقت رهاش نمیکنه


برف به اندازه مهربونی های مامانم برام شیـــــــــرینه !!!

.

.

.

+میدونی از همه اینا بگذریم ، مدت هاست که حس میکنم که در کنارمی 

+در مرکزی ترین نقطه قلبم و اینه که همیشه من تنها نیستم !

+همیشه من و خودم باهمـیم  :)
+من و خودی که زاده یک شب برفی پاییـــــــزی هستیم !


  

בُخـتَـرپآیـیـزے