ღღבُخـتَـرپآیـیـزےღღ

یـا رَفــیقَ مـَن لـأ رَفــیـقَ لـَـۀ


باید بلدت باشم

 

 

 

تو همان املای اول دبستان منی

و انگار که تو را به من دیکته کرده باشند

باید سطر به سطرت را بلد باشم و واژه واژه ات را از بر کنم

باید خط به خطت را بخوانم ، نگاهت را ، بازی با کلماتت را بلد باشم

باید بلدت باشم

باید شهرزاد شدن را یاد بگیرم  ؛ باید معشوقه بودن را بلد باشم

باید یاد بگیرم در وقت دلتنگی به یادت قهوه فرانسوی بنوشم همانطور تلخ ، همانطور گس

 باید موسیقی بی متن کافه را با صدای رسا و گیرای تو تجسم کنم

باید یاد بگیرم در کافه بنشینم بی آنکه بادکنک صورتی دختر بچه مرا به وجد بیاورد

باید بدانم برای در کنار تو بودن نباید از روی جدول با دستانی باز راه بروم

باید بلد باشم وقتی از هجوم بی وقفه ی فکر ها در عذابی

دست در جیب های شلوارت فرو می بری و قدم می زنی

باید بدانم چایت را پررنگ و نیمه سرد می نوشی و از تلفیق طعم قند با چای بیزاری

باید بدانم رنگ تیره آزرده ات می کند و سرمایی هستی

باید بلد باشم که (تو جدی بی شوخی این روزهای من ) سخت درگیر بعد فاصله هایی هستی

که نزدیکند و این نزدیکی "مرگ" است و حتی سختتر از مرگ

باید بلدت باشم !!!





♢اینکه گاهی باشیم و این بودن شبیه نبودن باشه و یا حتی خیلی شبیه به هرگز نبودن

♢اینکه با تمام وجود بدونیم که هنوزم امید داریم به چیزی که شاید ....

♢اینکه این روزا برگردم به همون حس و حال اول راه ....

♢بعضی چیزا ، بعضی اتفاقات تاوانه ، فقط باید بدونیم تاوان چیو پس می دیم

♥ نوشته شده در ساعت توسط בُخـتَـرپآیـیـزے:

حوصله کن مرا

 

 

بی حوصله تر از روزهای تعطیل گذشته و در پیش 

و شاید خسته از تمام اتفاقات افتاده و نیفتاده 

و شاید سردرگم و گیج 

پناه می برم به نقاشی نیمه کاره ام 

خیلی طول کشید و یادم نیست چقدر برای رسیدن این لحظه ، لحظه شماری کرده ام 

که نگاه را نقش بزنم و نقش را رنگ 

با رنگ ها بازی می کنم و

حتی سر انگشتانم با حس لمس در آغوش کشیدن کاغذ و رنگ به وجد نمی آید 

پناه می برم به کتاب تازه خریده ام 

و دو صفحه و فقط دو صفحه در حجم تقلیل شده ی حوصله ام گنجید 

فکرها امانم نمیدهد 

چقدر سخت است حال و هوای دل را تشریح کردن 

و سختتر که بگویی و نفهمند 

و حتی کسی نباشد که تو را بداند

از نگاهت  ، از ادای کلمات کشدارت 

کسی نباشد که تو را بلد باشد 

بداند لبخندت درد می کند 

بداند که باز کابوس شبانه ات برگشته و شبها بیداری 

نفهمد که این حجم خستگی تنها از بیدار خوابی شب پیش نیست 

کسی که بنشیند کنار حوصله ات 

نوازشش کند 

برایش لالایی بخواند 

و گاهی حتی فرصت دهد که داد بزند و خالی شود 

.

.

.

حتی حوصله چیدن واژه ها را ندارم 

دلم ( حوصله ) می خواهد !!!

 

 

 

+یعنی امان از راز و رمزی که ندانیش و از نگاه نخوانیش !!!

+زبان سرخ سر سبز دهد بر باد و گاهی دل دریا کند پر خون ...

+گاهی باید رفت ، گاهی از شهر ، گاهی از یاد و گاهی از دل

♥ نوشته شده در ساعت توسط בُخـتَـرپآیـیـزے:

تو

 

 

بحث "تو" که باشد

همه گوش میشوم و همه چشم

 همه شورم و همه امید

همه بالم و همه پرواز

کافیست بحث "تو" در میان باشد

 

 هر کجا هستم ، باشم

 به پرواز در می آیم

و چه لذتی بالاتر از پرواز در آسمانی که نگاهت به آن است ؟!

 

 بحث "تو" که در میان باشد

دختر بچه ای میشوم سر به هوا

 لیوان از دستم می افتد و دو دو زدن چشمانم لو میدهد

 دل هوایی شده ام را

 نشان میدهد حواسم جایی دیگر است

جایی کنار "تو"

 

 کافیست اسمی شبیه اسمت بر زبان کسی جاری شود

 کافیست بحث "تو" در میان باشد

قلبم تپش از سر می گیرد

 خون به صورتم میدود

 و

 میشوم دخترک دهه پنجاه

 با همان شرم و حیا و گونه های سرخ

 

کافیست جایی به قصد و یا بی قصد اسمت کنار اسمم جا خوش کند

 مهم نیست دیگران چه میگویند

 از شادی به هوا می پرم و نفس حبس شده ام را فریاد می زنم :

"دوستت داارم "

 

 

 

+میگن وقتی کسیو دوست داری ، ساده می شی ، ساده می بخشی 

+قول هایی که به خودمون می دیم رو نشکونیم اینا قول نیستن ، باورهایی اند از جنس خودمون 

+میگن اگه 6 دقیقه به چشم های کسی نگاه کنی حرف دلش رو بی اونکه بخواد به زبون میاره 

 

♥ نوشته شده در ساعت توسط בُخـتَـرپآیـیـزے:

یلدا

مرا می‌بینی و هر دم زیادت می‌کنی دردم

تو را می‌بینم و میلم زیادت می‌شود هر دم

به سامانم نمی‌پرسی نمی‌دانم چه سر داری

به درمانم نمی‌کوشی نمی‌دانی مگر دردم

نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی

گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم

ندارم دستت از دامن به جز در خاک و آن دم هم

که بر خاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم

فرو رفت از غم عشقت دمم دم می‌دهی تا کی

دمار از من برآوردی نمی‌گویی برآوردم

شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز می‌جستم

رخت می‌دیدم و جامی هلالی باز می‌خوردم

کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت

نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم

تو خوش می‌باش با حافظ برو گو خصم جان می‌ده

چو گرمی از تو می‌بینم چه باک از خصم دم سردم

 

 

یـَـلـــدآ کــِه مــی شــَـود

بهانه میکنم 

حافظ را کلافه میکنم 

و حافظ چه صبورانه بند بند دلم را شعر میکند

 

یـَـلـــدآ کــِه مــی شــَـود

 رودابه ای میشوم 

چشم انتظار رستم دستان

که فراریم دهد از این زندان تنهایی

 

یـَـلـــدآ کــِه مــی شــَـود

 انار دانه میکنم

در همان کاسه های بلوری

با همان گل سرخ های خشک شده مادر

 

یـَـلـــدآ کــِه مــی شــَـود

 عاشق میشوم

عاشق زمستان

عاشق برف

دستهای گره خورده در یک جیب

کافه رفتن های دو نفره

خنده های بلند

 

یـَـلـــدآ کــِه مــی شــَـود

 خلوت میکنم در کافه ای جدید

دنج

رو به شیشه می نشینم 

و نگاه میدوزم به عبور و مرور بی وقفه آدمها 

به نگاه هایی که گره میخورد گاهی

به دستهایی که قفل میشود در هم و سرما را ذوق می زند

 

جرعه ای از شکلات داغ دوست داشتنیم 

و لبخندی که بر صورتم نقش می بندد

و آرامشی که ذره ذره وجودم را می گیرد ...

 

 

 

+چه یلدای شلوغی !!!

+ پر از ترافیـــــــــــــــــــــــکـ

+و ترافیکی پر از فکر های عجیـــبـــــ 

 

♥ نوشته شده در ساعت توسط בُخـتَـرپآیـیـزے:

تو

خسته نشدی از این همه "نبودن"

از این همه "کم" بودن 

"دور" بودن

بیا و کمی "باش"

کمی نزدیکتر از این فاصله

کمی بیشتر از این همه "نبودن"

 

کنارم بنشین

به اندازه نوشیدن دو فنجان چای 

قول میدهم

گلایه ها را از نبودنت کنار بگذارم

حتی بغض ها را لبخند میزنم

کمی "بیا"

 

پاییز هم تمام شد 

زمستان آمد

چشمانم مثل موهایم به در سفید شد

دلم دمار از روزگارم در آورده

آخر میدانی ؟!

دل جنسش از روزگار نیست 

زمان نمی فهمد

نمی فهمد که چندین شبانه روز گذشته

چندین جمعه ، دوشنبه و سه شنبه را گذرانده 

مرور زمان نمی فهمد

 

بهانه میگیرد

همین الان می خواهدت

اصلا من حواسش را پرت می کنم 

تو سر زده بیا

بگذار بحران "نداشتنت" به یکباره پایان گیرد

بگذار لیوان محبوبم از دستم به زمین افتد

و هزار تکه شود تا بلکه از صدایش بفهمم خواب نمی بینم

و این "تویی" که با همان لبخند مردانه همیشه رو به رویم ایستادی

 

اصلا تو بیا

تمام ناهنجاری های به وقوع پیوسته 

تمام اتفاقات خوب نیفتاده با "من"

 

تو بیا 

باش 

و "بمان"

 

این بار را "بمان" 

بگذار شهرزادی شوم قصه مان را به گوش همه برسانم

 

"تو" بیا 

تمام شب های یلدای باقی را برایت ظرفی می کنم

پر از انار های دانه شده نمکی همانطور که دوست داشتی 

حافظ میشوم و غزل میسازم

برف میشوم و میبارم 

 

"تو" فقط بیا

باقیش با "من"

 

 

 

+ حیف این بارون نیست که من اینجا و ...

+چیزی که باید بشه میشه ؛ زمان ثابت میکنه

+هنوز وقت هست که خلافش ثابت شه ،میشه؟؟؟

♥ نوشته شده در ساعت توسط בُخـتَـرپآیـیـزے:

قیچی میکنم

یکـ قیچی

یکـ آینه

موهایی بلند

و

دو چشمِ ماتم زده

 

لج میکنم 

با خودم 

با این موها

با دنیا

با همه چیزهایی که زمانی دوستشان داشتم

 

قیچی اول ؛

درد داشت ، انگار تکه ای از قلبم کنده شد

قیچی دوم ؛

کف دستانم سوزن سوزن میشود 

قیچی سوم ؛

بغض امانم نمیدهد

قیچی چهارم ؛

...

 

قیچی میکنم

از لج خودم با خودم

از لج خودم با تو 

با این دنیای لعنتی 

از لج با تمام اتفاقات افتاده و نیفتاده 

 

وقتی نمیتوانم حرف بزنم

نمیتوانم دردم را بگویم

وقتی قلبم تیر می کشد و احمقانه لبخند میزنم

وقتی ...

 

کوتاه شدند

آنقدر کوتاه که دیگر با رویا پردازیهایم بافته نمیشوند

 

نگرانی مادر

سرزنش خواهر

دلگیری پدر 

و

نگاه غم زده دو چشم سیاه در آینه سوهان روحم میشود

کسی چه میداند که چقدر سخت است 

دل کندن از موهایی که تمام دلخوشی یک دختر است ؟؟؟

کسی چه میداند که برای سری با این حجم فکر موهای بلند باری اضافه بود که تحملش برایم سخت میشد

گردنم خم بود

 

هنوز ساعتی نگذشته ، دل تنگم

دل تنگ گذاشتن سر بر زانوی مادر و شانه کردن خرمن موهایم

دل تنگ بازیگوشی وقت بافتن موهایم به دست خواهر

دل تنگ نگاه تحسین برانگیز پدر

 

سرم را تکان میدهم تا بیفتند این فکرهای لعنتی

وقتی یکبار از عزیزترین مهمِّ زندگیت دست بکشی ، عادت میکنی به ترک کردن ، عادت نکردن ، طرد شدن 

یکباره به خودت می آیی و می بینی چیزهایی را کنار گذاشتی که حتی گمان نمیکردی

و هنوز ایستاده ای 

مثل چراغ راهنمای سر چهارراه

مثل درخت خشک چنار که عاقبت آنقدر ایستاد که سهمش نوازش نه چندان عاشقانه اره برقی شهرداری شد

 

زمین می نشینم

میان انبوهی مو

بغضم می شکند

قطره قطره فرود می آید و دانه دانه جمع میکنم 

از ذهنم میگذرد

از کی انقدر بی رحم شدم؟!

چه طور توانستم دل بکنم؟؟

چند تقویم را باید خط بزنم تا به 1 ساعت قبل برگردم ؟؟؟؟

کاش بهانه هایم دلگیر نبود

و دلگیریم دامن گیر نمیکرد این تنها دلخوشی "یک دختر " را 

 

 

 

 

+به خیال خودم سبک شدم ، اما نه ، خودم که میدونم 

+ از این به بعد دلتنگیم باید چند برابر شه 

+ تو یه روز عزیز ، یه عهد ببندم با خودم بلکه به مدد همین روز پاش وایسم 

 

♥ نوشته شده در ساعت توسط בُخـتَـرپآیـیـزے

برف

برف 

تسکینم میدهد

وقتی از درون میسوزم 

و چاره ای برای دل زخمی ام نمی یابم

وقتی نفس بخار آلودم را به هوا می بخشم 

و کسی نمیداند 

که این سوز دل من است 

برف

معافم میکند 

از پاسخ به سوال های مکرر برای سردی دستانم و سرخی گونه و چشمهایم

برفــــــ. . . .

جرات میدهد 

تا مسیر را راه بروم و حرف بزنم 

آخر میدانی ؟!

کمی دیوانگی بد نیست 

بگذار از حرفها آن چیز را بردارم که دوست میدارم

بگذار تصورم از کلام همان چیزی باشد که دل طلب می کند

بگذار در خیال اتفاق آن گونه خیال انگیز بیفتد

 

دلم خیابانی می خواهد 

بی ازدحام و هیاهوی آدمها 

یک من باشد 

پر از خیال

پر از حرف

پر از درد

و 

نمیدانم 

شاید 

کاش کسی باشد که حرفهایم را 

دردهایم را خریداری کند

دلم میخواست 

کسی باشد 

که مرا همین گونه که هستم ببیند

نه آنگونه که نشان میدهم

 

 

این روزها دلم چیزهایی را می خواهد که ندارم!!!

 

 

 

 

+بعضی از اتفاقات انگار به دلت برات میشه 

+بعضی از حرفها یه جوری تکونت میده ، یه جوری بهت برق وصل میکنه که تا مدت ها میلرزی!!!

+کاش بعضی سوالا هیچ وقت جواب داده نشه !

+بعضی اوقات دلخوش کردن به یه سوال بهتره تا دونستن جوابی که تا مغز استخونت رو میسوزونه

+خدا ...

♥ نوشته شده در ساعت توسط בُخـتَـرپآیـیـزے:

عادت

آدَمـــی تا یکـ جایی میتواند بماند 

وقتش که برسد . . .

انگار در دلت ولوله است 

انگار چیزی را گم کردی 

دنبال چیزی میگردی که نیست 

و چیزی را نمیخواهی که هست

نگران به ساعت نگاه میکنی

کلافه ای

سردرگمی

مثل کلاف کاموای مادربزرگ وقتی گربه خونه زادش با آن قل قل بازی می کند

از رسیدن وقت رفتن می ترسی

اما دل ماندن هم نداری

از خودت می پرسی که چه؟

آخرش باز به همین جا می رسیم 

دیر و زود دارد که سوخت و سوز نه 

و

باز قصه تلخ و مکرر عادت و ترک آن

مثل ترک کردن چای دم به دقیقه

مثل ترک دود کردن نخ به نخ سیگار برگ

مثل دل کندن از  تابی که بر روی درخت توت بسته باشی و سالها به آن خو کرده باشی

همانقدر سخت 

اما 

نه غیر ممکن

مثل عادت به کج بودن یک دندان 

وقتی از جا می کَّنی تا مدتها نبودش اذیتت میکند 

اما کمی بعد ، شاید کمی بیشتر از کمی بعد عادت میکنی به "نداشتنش"

و حالا اگر دوباره به همان حال برگردد تا مدتها طول میکشد که عادت  کنی به "داشتنش"

همانقدر سخت 

اما 

نه غیر ممکن

گاهی حای یک عادت تا مدتها درد میکند در ذهنت

و

گاهی یک عادت تا خیلی مدتها با تو قدم می زند

اما یک جایی

شاید میانه یک خیابان شلوغ

در پیاده روی پر ازدحام 

جا میگذاریـَش

گم می کنیـَش

مثل سکه 25 تومانی در کف آخرین اتوبوس شرکت واحد 

یک چشم میگردانی 

شایدم نه 

بیخیال میشوی 

و انگار میکنی اصلا نداشتیش

و 

میروی

و

شاید هرگز دیگر سوار آن اتوبوس که سکه تو را با خود برد نشوی

شاید اصلا یادت نماند که تو سکه ای داشتی

و قصه آنجا تمام میشود

یعنی خودن به پایان میبری

و

رها میشوی

رها میکنی 

کم کم یاد میگیری هیچ عادتی ماندنی نیست ، ولو عادت کردن به آدمها ...

و هیچ ترک عادتی موجب مرض نمیشود 

یاد میگیری ترک عادت ها را

فراموشی را 

و خو کردن به دوباره ها ودوباره ها

می آموزی آدمی زاده عادت است و عادت زاده خیال تو

خیال اینکه تحمل ترکش را نداری

اما به وقتش تحمل که نه می پذیری و کنار می آیی

و باز ...

القصـــّه التـــکـرآر

.

.

آدَمـــی تا یکـ جایی میتواند بماند 

وقتش که برسد . . .

.

.

.

 +از حل معمایی که تنها راه حلش گذر زمانِ بدم میاد :(

+از فکر کردن زیادی به سوالی که جوابش به زندگی مربوطه بدم میاد :(

+از امتحاااااااااااااااااااااان خیلی بدم میاد :((

 

♥ نوشته شده در ساعت توسط בُخـتَـرپآیـیـزے:

تولدم مباررک

از آغاز داستان زندگیم تو بودی 

تو بودی ، مهر بود ، آبان ، آذر

از آغاز نفس کشیدن من تو بودی و از خیلی قبل تر ها شاید این قصه نوشته شده بود

و چرخید و چرخید ...

آنقدر گشت تا رسید به 22 سالگی ام 

رسید به شبی که از راه برگشته باشم

شب تولدم باشد ، باران نم بزند و من در تب واپسین لحظات 22 سالگی ام بسوزم 

و نگاه تو و لبخند مردانه ات  آبی باشد بر روی آتش از درون گر گرفته ام 

و خوشبینانه این را به فال نیک بگیرم و یک جواب نصفه و نیمه به سوالات کهنه ام بدهم

و

لبخندی حوالی نگاه شیطنت بار خواهر تیز بینم کنم

و

چشمکی بزند و دلیل فکر مغشوش خواهر دردانه اش در مهمترین شب هر ساله ام  بپرسد

و 

من لبخندی بر لب نقاشی کنم و انگار کنم که چیزی نیست جز شمارش سر انگشتی گذران عمرم 

و

برادر از برادر عزیزتر کیک را با موسیقی متن "تولد تولد تولدت مبارک " بیاورد

و

بگوید : خواهر زن یکی یکدونه ، نون زیر کباب تولدت مبارک 

که خواهر زاده ام کلافه بگوید "دختر پاییزی فوت کن شمع ها رو دیگه "

که به پدر نگاه کنم و کسب اجازه و با نگاهی گرم رخصت دهد 

که مادرم گونه ام را نرم ببوسد و کیک را جلو بیاورد 

که چشمانم را ببندم و دستانم را ملتمسانه زیر چانه بگذارم و آرزو کنم 

و جز نگاه خیره و سوال مستتر در آن شاید چیزی در ذهنم جا نگیرد 

که در همان 10 ثانیه فرصت از خدا بپرسم چی شده ؟ چی میشه ؟

ترسیدم ؛

ترسیدم از جواب سوالی که مادر و پدر چندیست میپرسند و جواب قطعی می خواهند

از دلهره روزهای نیامده

از این چند وقت گذشته عجیب و غریب

از اسمی که مدام درذهنم تکرار میشود و من با دلم روراست نیستم

از تداعی اتفاقات روزانه که چه از از اصرار روزها  و چه از جبر مکان و زمان هر روز و هرروز پیاپی رخ می دهند 

بی آنکه من دست اتفاقات را رها کرده باشم تا بیفتند 

و تولدم 

هنوز بهترین روزیست ؛

که از خواب نخوابیده ی شب بلند میشوم رو به آینه لبخند میزنم و به خودم تبریک می گویم

"دختـــــر روزهای نمدار پآیـــیز ، دخترک خندان روزهای غمدار تولدت مبارکــــــــــ. . .. "

 

 

 

+خدایا "میشه هدیه ام همونی باشه که ازت خواستم "

+و روزی نه چندان دور دلت اهلی کسی می شود و تو نمیدانی چرا و چگونه و این فکرهـا. . .

+میدونم که من . . .

+و نظم امروز چهارشنبه 94/9/4 را عجیب دوست دارم

+و من عاشق زندگیم :)

♥ نوشته شده در ساعت توسط בُخـتَـرپآیـیـزے:

چراغ قرمز

گـاهـی طولانی بودن چـرآغ قرمـــز توانایی این را دارد که تو را وسط خیابان غرق کند

 

فکر کنی که امروز چقدر با لباس 4 خانه مردانه تر و پخته تر شده بود

فکر کنی که گاهی چقدر به همین نزدیک بودن های دور دلخوش کرده ای

و چقدر دست و دلت می لرزد وقتی پلاک هیچ ماشینی به چشمانت آشنا نیست

وقتی تب و تاب رسیدن به خانه داری چقدر یک خیابان آشنا ، یک نگاه که به زمین می افتد می تواند دلگرمت کند

گاهی ناگهان به ذهنت خطور میکند که زمان چقدر زود می گذرد

آنقدر زود که خیلی چیزها یادت نیست

خیلی چیزها را سعی داری فراموش کنی 

عادت ها ...کارهای ندانسته برای چه ی هرروزه ، که هرروز معتاد وارانه تکرار می کردی

به خیلی چیزها خو کرده ای

مثل جای خالی گلدان خشک شده لبه پنجره

مثل عادت کردن به گل ندادن نا امیدانه کاکتوس خسته ام

...

و

بوق ممتد ماشین ها خط بطلان بکشد به تمام این افکار 148 ثانیه ای ات

و پرگاز دور شوی و دود کنی فکر هایت و دغدغه های عادی شده ی روزهایت را . . .

 

 

 

+دست و دلم لرزید ، بد لرزید . . .

+ . . .

+دوست دارم تموم راه های دنیا رو وقتی میدونم که به تو میرسم :)

 

♥ نوشته شده در ساعت توسط בُخـتَـرپآیـیـزے:

نذر دارم

نـَـذر کرده اَم 

یکـ روز بیـآیم و ساده بنویسـَم "خـــوبــَـم "

مثل هوای پایــیزی امروز

مثل باران دم صبح 

بوی چوبـِـ خیس

خاکـِ بارون خورده 

مثل عطر چای آتیشی که وسط جنگل های شمال روی هیزم دم بکشه 

مثل سوز اول صبح و لذت گوله شدن زیر پتو 

یکـ روز می آیم و ساده می نویسـَم 

که چقدر صدای دارکوب روی درخت صنوبر را دوست دارم 

و چقدر صدایش امید دارد 

که چقدر بازی با شبنم روی گلبرگ گل سرخ لذت بخش است 

یک روزی که خوشحال بودم 

بوم و کاسه کوزه نقاشی ام را بر میدارم و غروب خورشید لب ساحل را نقش می زنم

نـَـذر کرده اَم 

یکـ روز با حال و هوای نه مثل این روزها بیـآیم و بنویسـَم 

که قلبم خالیست 

شونه هایم سبک است

و 

نفس هایم کش دار و آه آلود نیست 

که سنگینی هارو برداشتم 

که کنار آمدم با بلندی های زندگی 

که زندگی را "می دوَم " و فریاد میزنم "مــَن خــوبـَم"

مطمئنم 

یک روز حوالی روزهای پاییزی 

در حاشیه یکی از این اتفاقات هنوز نیفتاده و خوش 

دفترم را بر میدارم و بزرگ می نویسم که " دلــَم خوش است "

 

که دفتر را در کتابخانه نگاه دارم 

و دلم قرص شود 

که در روزهای سرد زمستان وقتی که برف بر موهایم نشسته و روی صندلی راک نشسته و تاب می خورم 

برگ برگ دوره کنم و خاطرات را ورق بزنم

که نوه ام لبخند بزند به جوانی مادر بزرگ خویش

که لبخندم صورت پر چینم را پر کند 

که "امــــــــروز آسـوده ام "

که من زندگی را به تمامی زندگی کرده ام 

و 

چقدر زندگی را دوست داشته ام .

یکـ روز می آیم و ساده می نویسـَم . . . . . 

 

 

 

 

+بحران بدی بود ، دلهره ، آشوب ، خستگی ، نا امیدی ، بغض 

+و ایمان دارم :" اِنَّ مـَعَ العـُسرٍ یـُسری "

+ آدم ها رو باید تو بحران شناخت کسایی که شاید با حضورشون فقط دلت رو گرم کنن 

 

 

 

 

♥ نوشته شده در ساعت توسط בُخـتَـرپآیـیـزے:

هیییس

اینجا کسی غمت را خریدار نیست 

گاهی سبک نشوی 

سنگین تری  !!!

 

کاش کسی بود که حال آدم از حرفاش از حرکاتش می فهمید

 

 

♥ نوشته شده در ساعت توسط בُخـتَـرپآیـیـزے

خوبــــ بـمـآن

برای تکـ تکـ لحظاتی که خودت بودی 

برای تمام آدم هایی که کنارشان بودی 

برای آنها دوستند و چه آنها که غریبه اند 

خاطرات خوب بساز 

خاطراتی را بگذاز بماند که یا از شوق اشک ریختی و یا بر لبت لبخندی می نشاند هرچند محو . . .

آنقدر خوب باش که اگر روزی نبودی و غبار روزگاران بر یادت نشست ؛

از خاطرشان بگذرد "کاش بودی و چقدر بودنت خوب بود . . ."

خوب باش 

و 

خوبـــتـَر بمان 

خط بکش بر روی نیمه تیره ی آدَمــهــا 

"آدم ها" همین که هـَسـتـند (خوبند) و همین که (خوبند) خاطره می سازد 

و اگر بد بودند ؛

"تو" خوب باش و خوبـــی کــُن

بگذار از "تو" خوبی بماند و از آنها یادی ارزشمند از خودی قویتر ، صبورتر که به "تو"بخشیدند

لبخند بزن به تمام زخم هایی که می روند که خوب شوند

و

"تو" هیچ وقت درد به جا مانده از آنرا فراموش نخواهی کرد

بگذر از تمام روزهایی که به دیوار خیره ماندی و هوا را بلعیدی تا بغضت در گلوی خشک شده ات بماند 

بخند به تمام روزهایی که حرفها را سکوت کردی و داغ بر لب نهادی تا فریاد نزنی

"تو" خوبی را هـِجی کــُن 

و

بیاموز که خوبی قیمت ندارد

و

خوبی کردن در این روزگار غریب به غربت نشسته تا "تو" دسـتـانش را بگیری 

خوب باش 

و

خوبـــتـَر بمان 

 

 

 

 

+ مـَ...ـن ...مــ

+یـَـعـنـ...ـی . . . مـَ...ـن . . . 

+هیچـــــی .

 

 

 

+ با آهنگ شاد بغض می کنم 

+با فیلم کمدی آه می کشم 

حقیقت این است و این روزها هرچه خوبی را دیکته کنم باز با نمره صفر رد میشوم ...

♥ نوشته شده در ساعت توسط בُخـتَـرپآیـیـزے:

شب های من

گاهی دلم میخواهد مثل بچه ها همه چیز را باور کنم 

مثل مردم عوام فال بگیرم و انقدر تلقین کنم تا بشود

قهوه بنوشم و  بر حسب اتفاق ردی از کفش های تو ته فنجانم نقش ببندد

دلم میخواهد فال حافظ بگیرم و بیاید  : " یوسف گمگشته باز آید به کنعان ... "

اما حیف...

نه بچه ام 

نه مثل مردمان ساده دل و زود باور

نه نفس مسیحایی دارم که بگم و بشود 

و نه حتی طعم تلخ قهوه را تاب میاورم

خیلی که دلم بگیرد چای دستم می گیرم و حافظ می خوانم و توقعی هم ندارم که حال دلم را بفهمد

خیره میشوم به قطره های بارون روی شیشه و با انگشت اشاره دنبال میکنم شیطنت قطره ها رو

و به روزها و شبهایم فکر میکنم

توی روزای من خیلی وقته شب ها "شب " نیستند ؛ روزند 

پر از تلاطم . . .

پر از فکر . . .

پر از دغدغه . . . 

اما غمگینتر . . .

تاریکتر . . . 

سردتر . . .

و فکر میکنم 

از کی شب ها "شب" معمولی نبودند؛ نمیدونم

از کی برام فرق داشت گذشتنشون ؛ نمیدونم

اما میدونم

که یک روز شاید حوالی پاییز ،

شاید با موسیقی متن پای بهار و شاید در بلندترین شب سال جواب این همه ندانستن را فهمیدم 

و شاید این مـِهر جواب نانوشته و نادانسته بر دلم مُهـــر شد 

شاید . . . 

 

 

+باید روی تقویم همون اول سال نوشت " روزها از آنچه در تقویم می بینید به شما نزدیکترند "

+هرجور فکر کنیم میگذرد ، سخت فکر نکنیم :)

+گاهی هرچقدرم تلاش کنی بعضی چیزا جلوت با تمام قوا قد علم میکنه تا بی تفاوت نبودنتو به رخت بکشه 

+شبای تاریخ همیشه آروم نیست . . .

 

♥ نوشته شده در ساعت توسط בُخـتَـرپآیـیـزے:

کودکی هایم باز گردید

 

دلم یک روز می خواهد که برای خودم باشم 

بی دغدغه کلاس های متفرقه و نداشتن زمان 

بی دلهره جا گذاشتن موبایل 

بی استرس نگاه دیگران

بدون نگاه به ساعت که وقت را دم به دقیقه یاد آوری کند 

دلم لک زده برای رفتن به پارک

دلم میخواهد روی صندلی بنشینم و با خدا حرف بزنم و گله کنم 

برای مرغابی ها نون بیندازم 

بخندم

دلم بستنی می خواهد با لذت نگاهش کنم و دو ساعت طول بکشد که تمام شود 

دلم دو چرخه بازی می خواهد و زمین خوردن ،

که سر زانو ام زخمی شود و

گریه ام گوش آسمان را کر کند و

صدای آرامش بخش و مهربون مامان که هنوز مرهم هر دردی بی درمانی است 

 

دلم واسه تمام لذت های زود گذر و کوچک بچگی تنگ شده 

آدم که بزرگ می شود چه لذت های کوچکی را ندارد :(

 

 

+هنوزم تو دقیقه های خواب زدگی شب هام مهمون نگاهمی 

+ قول هایی که شکسته میشه ، محکمتر جوش می خوره 

 


✘ادامهـ مطلبـ✘
♥ نوشته شده در ساعت توسط בُخـتَـرپآیـیـزے:

بی خوابی

سخت است در گیر و دار تمام ساعت های معترض به وقت  "دو دل " باشی 

نه شرقی ، نه غربی 

دلت که در تضاد باشد ؛

روزها در برزخی و شب ها در کما 

فکرت که گیر باشد  ؛

حتی ...

در کافه ای دنج

کنار رفقای اهل دل 

از سخن باز میمانی

 فکرت مغشوش

از دست دقیقه ها عاصی

خیره به افق 

غرق در اوهام

کلافه از نگذشتن ساعت 

بی تفاوت

بی خواب

پناه می بری به دفترت

خسته می شوی از نوشتن 

نگاه می کنی 

صبح شده 

و تو بیداری

نمیدانی تو برنده ای یا ساعت ؟!

نمیدانی وقت خواب است یا صبحانه ؟!

نمیدانی که تا صبح تو با فکر راه رفته ای 

یا فکر ها در مغزت ماراتن داشتند ؟؟؟

و امان از این که اینها عادت شود ، رخنه کند در روزها و هفته هایت 

و درد دارد که در نهایت این همه فکر و کلنجار باز هم ندانی چه باید بکنی ؟!؟!

و نقطه سر خط شبهایت ...

  • سخت است در گیر و دار تمام ساعت های معترض به وقت  "دو دل " باشی 

نه شرقی ، نه غربی 

دلت که در تضاد باشد ؛

روزها در برزخی و شب ها در کما 

فکرت که گیر باشد  ؛

حتی ... 

 

....

 

 

+همه بدانند که تو قهوه دوست نداری و این بار تلخی اش را با میل پذیرا باشی 

+دلت برای یک خواب راحت لک زده باشه و خواب ازت دوری کنه 

+و هنوز لبخند به لب دارم ، آب که از آب تکان نخورده تنها فکرهایم تب دارند و می لرزند ؛ همین ! :)

+در هر شرایطی روحیه ات رو حفظ کن ، بذار شرایط خجالت بکشه :))

 

♥ نوشته شده در ساعت توسط בُخـتَـرپآیـیـزے:

از "نو " آغازم کن

گیرم تمام فصل ها تابستان 

و تمام روزها شنبه 


و بر حسب اتفاق صبح نگاه تو را دیده باشم 


و تمام طول مسیر از خودم بپرسم "در نگاهش چیزی بود ، آیا؟"


و تمام راه یک آهنگ را تکرار کنم و برای اولین بار با آرامش رانندگی کنم


گیرم غوره ها انگور شده باشند و من دلم نارنگی هوس کند


وقتی راه تا پاییز دراز است و دلم در سرما و سوز زمستان گرم شده باشد 


گیرم که این مَن مدام به خودش بگوید بعد سختی ها آسانی است


و جواب بگیرد ؛

وقتی داری آدم هایی که ناراحتی ات ، قطره به قطره اشک هایت برایشان مهم است 


وقتی داری آدم هایی را که بی مهابای نتیجه دوستت دارند و آرامشت برایشان مهم است 


وقتی کنارشان امنیت را تجربه میکنی 


وقتی در کلنجار یک بحث نا فرجام با یک جمله ی ساده " دیگه چه خبر ؟!" تو را از ادامه این بحث رها می کنند 

وقتی هر کاری برای حک شدن لبخند بر روی لبانت می کنند

وقتی با چهار کلام تو را بی خیال تمام اتفاقات افتاده می کنند

وقتی با همه نفی ها میدانی

که قدرتی مافوق تمام قدرت ها مافوق تمام نیرو ها از آن سوی ابرها نگاهت می کند


چه افسوس که بعضی روزها آسمانت خاکستری باشد ؟


چه حسرت که روزهایی به جای چال لپت اثر اشکت بر گونه معلوم باشد  ؟


می ارزد به اینکه دلت قرص آدم هایی باشد که هستند و دوستت دارند 


+نگاهم به آسمان است 


همان آسمانی که شبهایش برایم آرامش دارد 

آسمانی که ماه را دارد و ماهی که دوستش دارم 


هنوز نگاهم می کنی ؛ خاتون ؟

عجیب به حس لمس نگاهت نیاز دارم 

این روزها که بغض هایم راهشان را پیدا کرده اند

این لحظات که چینی شادی هایم شکسته و بند زده ام 

این شب ها که از کابوس به بیخوابی پناه می برم 


نگاهم کن 

خدا ...

 

♥ نوشته شده در ساعت توسط בُخـتَـرپآیـیـزے:

وهم خیال تــُو

مـَـن خـَسـتـه شـُدم دیگـــــَــر . . .

آنقدر خـَسـتـه و از پـا اُفتادهـ کِـه دِلـَم می خواهد برای چندین لحظه پیاپی چشم بـُگذارم

و

جز سیاهی چیزی نبینمــــ

چرا فـَهـمـیـدَنِ آدم هـآ اِنـقدر سـَخـت اَست ؟!؟؟

چرا کــَسی نمی فَهـمد که هیچ چیزی بـیشتـَر از رویای نـَزدیـکـ بـِهـ واقـِعـیـَت برایم طـَعم آرامشـ ندارد ؟

چرا کــَسی نمی فَهـمد که این روزها دلم رنگـــِ به واقعیت بدل شدن رویاهایُـم را می خواهد ؟

چرا هـَـمـه اَز دیــروز مــَن  می پـُـرسـَـند ؟

- خـَبــری نیست جـُـز آنــکه؛ 

طـِبقـِ  عادت پـُشت مـیز بـِـنـشینم وُ بـا دَسـتـه لـیوآن بـازی کـُنم وُ نـَقش خود را بر تیرگی سرد شده چای ببینم 

چـِـرا هـَـمـه نـِـگــآـهـِ تـُو را نـَفـی می کـُـنــنـد؟

چـِـرا اِصــرآر بـه اِنــکـآرِ زُلــ زَدن هــآی پـِنهــآـن تـُو دارند ؟

چـِـرا بـه تـَـلـخــی چـیـزی را کـِهـ نمـی دآنـنـد حـَدس می زنند ؟

من از این حـَدس ـها خـَسـتـه اَم 

کــآـش کـَسـی پـآسـُخِ سـُوآلــ ـهایـَم را بـِدَهــد 

کــآـش یقین شود تمام گـَمــآنــِهـ زَنــی ـهـآی این روزهاـیَـم 

مـَن از خوآب دیــدَنــ ـهـآی هـَـر شـَبــه اَم خسته ام 

از خـواب شــیـــریـنِ حـُضــورِ تـُو 

از سَلـآمِ خـُورشــیــد 

و 

اِنـتـهــاـی تـَـلـخِ خـوآب شـَبــآنـِهـ 

از این هـَـمـه اِنـتـِظـارِ اِسـتـجـابـَت دُعا 

از این هـَـمـه کـَـج خـُـلـقـی ها و راسـت اَنـدیـشـی هـای بـآطــل

از تـــِکــرار مُکــرَر ایـن بـَهـآر گــرفــتــه دِل

از حــُضـور هـَـمـه هــَر دَم و نـَبــودَنِ تـُـو حـَتــی یـکـ دَم

من از دَم و بــآزدَمـِ بـیـهــوده خـَسـتـه ام 

و دل نــآگــِـــرونــَـم

دل نــآگــِـــرون این سَـطــرهــآی خـــآلــی از واژه 

و 

این واژه های عــآری اَز اِحـســآس

دل نــآگــِـــرون بـُغــض ـهـای نـَـهـآن شـُده

اَشـکــ ـهای سَـنگ شـُـده 

دل نــآگــِـــرون سـُکــوـت کـَـفـتــر هــای جـِلـُوی پـنـجـره اَم

کـه

خـَـسـته از حـَـرفــهـآی هـَـرروزه اَم دیـگر برایم بـَغ بـَغــو نمی کنند

دل نــآگــِـــرون گـُـلدآن کـاج مـُطــَبـَقـَّـم کــه یــادَم مــیرَود کـِی آبـَشـ دادم

دل نــآگــِـــرون ایـن هـَـمه نـِـگــرآنــی و دِل دِل زَدن و دُو دُو زَدنِ چِـشـمـانم

دل نــآگــِـــرون لـَـرزِشــ هـَـرروزـهـ پـــآهــآیَـم هـِـنــگـامِ رِســیدَن به خــانــهـ

و بــی قـَـــرآر

بــی قـَـــرآر یـکــ کـَـلآم حـَـرفــِ اُمیــدوآر کــُنـنده

بــی قـَـــرآر یـکــ جـُـرعــه آب خـُـنـکـ کــه اَز گـَـلـوی خـُشکـِ خــاطــرَم پــایـیـن روَد 

بــی قـَـــرآر اِطـمــیــنآنِ مـَـشــکــوکـــ و اَحـمـَـقـــانــه دِلــَم 

 

تـُـو را به جـآنِ نـیـمـه جآنِ ایـن کــُـهــنه دِرخــت پـــیر

تـُـو را به جـآنِ سَختــی دَر هَم فـِـشــرده این خـِـشـت خـآم

تـُـو را به هـَـرروز خـَط زَدن روزهــایِ تـَقــویم

 

بیا و پـآیـــآن بـِده این هـَمه دِلـــوآپـَـسـی را 

بیا و باور کـَـردَن را یـاد این مـَردُمـــانِ خـُـرافــِـه پـَـرسـت بـده تا بدانَند فـال قَـهوه هـمیشه رَفتن رآ نـِشآن نمیدهد

بیا و هَــرآسِ صـاعــقــه را آرامــ کـُن

بیا و بـــارآن بـــاش دَر تَــن خـُشـکــیده ـی این شـوریده دِلِ بــی سـامــآن

بیا و مـُـجــَسـم کــُن وَهــمِ ایــن خـیــال آشــوب را 

بیا روشـَن کــُن ایـن شـَبِ تــآر را . . .

 

 

 

 

 

♥ نوشته شده در ساعت توسط בُخـتَـرپآیـیـزے:

ایـن مــَـ ـن

 

این من بیشتر از آنکه به چشم بیاید 

به این واژه ها ، به این نوشته های هول هولکی دچار است 

.

گاهی آنقدر غرق دررویا واژه پردازی می کند

که یادش میرود 

چای دارچین در انتظار شیرینی یک حبه قند سرد میشود 

که یادش میرود 

این روزها ، این دقایق گذران عمریست که فرصت یکباره است 

.

گاهی آنقدر شبیه دخترک داستان هایم میشوم 

که فراموش میکنم که راوی منم و تقدیر این دختر بازیچه ی نوشته های من 

حال چه فرقی میکند که من او باشم یا او ، من ؛ وقتی هنوز شمارش اعداد را خوب بلد نیستم و این ثانیه ها 

بی محابای یک اتفاق شیرین می گذرند 

اندکی دلشوره به جا مانده شاید 

در این بزم من و کاغذ و قلم و یک فنجان چای در پشت بام این خانه 

در بین این همه هیاهو و بلوای پیشوند های شنبه تا جمعه 

.

.

لختی صبر

بادی می وزد و شالم اسیر دستان مهاجر باد می رقصد 

دستانم لیوان محبوبم را بیشتر در حلقه اش محصور می کند 

چشم به آسمان می دوزم 

دو ستاره 

دو دکل 

پنج خانه هم قد خانمان 

مردی آکاردئون می نوازد ؛ 

بــــــآز . . . ای الهــــــــه نــــآز . . . .

و من غرق در این فکر می شوم که این ترانه با صدای استاد بنان شور دیگری دارید 

غرق میشوم در افکار همیشگی . . .

چرا بانکـها شب کار نمی کنند ؟

چرا چراغهای کوچه یک در میان روشن است ؟

و یا آب این جوی خسته نمی شود از این همه رفتن ؟

و یا درخت کاج تا کی در انتظار کلاغ ، خانه اش را بر دوش نگه می دارد ؟

نگاهی خیره به آسمان کم ستاره و خاکستری تهران 

و

فکری این روزها مثل خوره هرروز مرا خورده است 

نفســـــــــی عمیــــــــــــق

و ورود هزاران مولکول پاک دی اکسید کربن و دود غلیظ ماشین حمل مصالح خونه نیمه کاره روبه رویی

خنده ای بابت این تضاد واقعی 

هــــــــــــــــــــه . . . :)

چه وسیع است این سقف بی ستون و این آبی بی انتهای محبوب من 

و 

چه با عظمت شکوه با شکوه خدایی را به رخ می کشد 

و

من 

این دخترک رویا پرداز و خیالباف پایـــیزی 

دلش کمی رنگ واقعیت رویاهایش را می خواهد 

دلش کمی بوی خدا می خواهد 

دلش لبخندی حک شده بر ماه می خواهد  . . .

تو ماه را آفریدی و من ماه هاست که در تمام رخ ماه نگاه تو را ، لبخند تو را می جویم 

 

هنوز دلخوش نگاه توام خاتــــــــون

 

 

+یه روز مبارک ، یه بانوی عزیز و یک مادر دوست داشتنی 

+عنان اتفاقات از دستم در رفته  . . .

+مامانم می گه : تو بخواه ازش برات جور می کنه !

+مامانا که دروغ نمی گن و من این روزها سخت به تائید و آرامش هر دفعه مامان دلخوشم !

 +باران حرف دل من است ، وقتی ابری هستم و نمی بارم 

♥ نوشته شده در ساعت توسط בُخـتَـرپآیـیـزے:

سیزده بدر امسال من

سیزده بدر بهانه است 

من هرروز آرزوهایم را با نفس به هوا می فرستم 

نفس هایی که گاه از شوق تند

 و

گاه از غمی هرچند کوچک منقطع کشیده میشود

امروز 

با سبدی از قاصدک های قاصد آرزوهای کوچک و بزرگ به هوا می فرستم 

و دلخوش آنم .. 

 که مقصد آسمانیست که در هر روزگاری نگاهم که به آن باشد دلم قرص می شود 

 

 

 

×   سیزده روز از سال گذشت و چه سریع 

×  دلخوش 352 روز باقیم :)

× بگذر از گذر عمر ناچیزم که گاه زمینم میزند و گاه به اوجم می رساند

 

 

 

 

 

 

 

♥ نوشته شده در ساعت توسط בُخـتَـرپآیـیـزے:

خدایا 

سقف آسمانت برایم کوتاه است 

و 

دلم از بهانه ها لبریز

خسته از هجوم بی وقفه ی این تشویش ها 

دلم نگاهت را می خواهد 

همین حالا 

همین لحظه 

در همین تگرگ 

در همین طوفان بهاری 

در همین له له زدن زمین ...

نگاهم کن . . .

 

 

 

+بازم تکرار مکرر ، بازم نگاه هایی که دوستشون ندارم 

+بازم یک جمع پر از تنهایی ...

+دلم اطمینان میخواهد ؛ یک نشانه ی محکم 

+دلم تضمین می خواهد ؛ یک اعتماد پا بر جا

+بهم آرامش بده ، صبر بده و زبونی که به تیکه باز نشه 

♥ نوشته شده در ساعت توسط בُخـتَـرپآیـیـزے:

ساقیا آمدن عید مبارک بادت !!!

نمیدانم

باران دیروز از شوق رسیدن به بهار بود 

یا از پایان سالی سرکش

و شهر پر از ازدحام آدمیانی که میروند تا جشن بگیرند این نوروز باستانی را 

 

و سرانجام بهار آمد

 

بهاری گره خورده به شـُرشــُر باران

بارانی که دیروز بی امان می بارید 

و دیروزی که یکسال از آن گذشت و پیوند خورد با خاطره ای نه چندان دور

و خاطره ...

 

امان از خاطره ها 

که هرچه از سال میگذرد کهنه می شوند اما پاک نمیشوند 

و زنده باد 

خاطراتی که لبخند را بر لب می نشانند 

 

نوروز سر آغاز تمام زیبایی هاست 

شروعی برای به دست آوردن زیبایی 

 

نوروزتان زیبا . . .

 

 

+تحویل شد سالی که گمان نمی رفت پایانی داشته باشد 

+و معلوم شد پایان شروعی که  پایانش به نظر نا معلوم بود

+بازم سکوت کردم ...اتگار در برابر جمال و جبروتت جز نگاه کاری از دستم بر نمیاد

+گره بزن سبزه را با عشق  و دعا کن که ببارد بارانی از جنس رحمتش بر ما

+آرزوها محقق می شوند ، کافیست نگاهت را با نگاهش و مهرش را با دلت اجین کنی 

+حوصله واژه آرایی نداشتم 

+یه متن سرسری برای اعلام حضور 

 

♥ نوشته شده در ساعت توسط בُخـتَـرپآیـیـزے:

تاریخ عوض نشدنی است

هوای گرفته 

من

بارون

لیوان داغ چای

پر رنگ تر

تلخ تر

یک اتفاق دیر یا زود افتادنی

یک بوم

دو هوا

دو آدم

دو طعم به هم آمیخته 

تلخی 

شیرینی

شایدم گس

و امروز سرنوشتی رقم خورد

سرنوشتی که شاید رو نوشتی دیگر سال بعد یا شاید سالهای بعد داشته باشد 

پایانی که شاید شروعی باشد 

سرآغازی برای نوشتن سرنوشتی تازه 

2 آدم 

یک همدم 

یک مونس 

و یک خدا 

که در همین نزدیکی است !!!

 

 

+تعبیر تلخی و شیرینی ساعات دست خود ما آدماست، شاید تلخی امروز شیرینی فردا رو رقم بزنه !! کاش...

+تجربه ای بس عجیب ، بسی خوب 

+دوستی ها تموم نمیشن ، قانون بقای دوستی با هم بودن نیست به یاد هم بودن و دعا برای همدیگه است 

+نگاهم به همون آسمونیه که نگاهش رو ازم بر نمیداره 

+دلم قرص است که در پس هر حکمتت رحمتی نهفته داری !!!

 

 

♥ نوشته شده در ساعت توسط בُخـتَـرپآیـیـزے:

مـُروری بر یـکـــ هـــِزار و سـیـــصـَد و نـَود و سـ ــه

یک آهنگ جدید تازه کشف شده 

از خواننده نه چندان معروف

یک لیوان چای نه به تلخی قهوه اسپرسو کافه بین راه 

اما گرم 

و من 

دختر پاییزی 

خیره به خودکار در شکسته ام و کاغذی ته مانده از سر رسید کهنه رسیده از سال 93

کلی فکر

کلی حرف نزده

کلی پشیمونی از حرفای زده 

کلی کارهای عجیب معوقه 

کلی تجربه

و 

دلهره یک سال جدید

امسالم گذشت 

21 روز دیگه باید با چای دیگه فکر نوشته تبریک عید باشم 

سال عجیبی بود 

با سرعتی سرسام آور 

یک روز عروسی رفتم

یک روز ختم 

2 روز از 365 روز رو گریه کردم

2 روز شاد نبودم

1 هفته غصه دار بودم

7 روز به سجده افتادم

2 روز مریض شدم

3 روز نگاه مستقیم خدا رو دیدم 

4 روز درگیر بودم و یک کادوی بزرگ گرفتم

20 روز امتحان داشتم 

و از همه مهمتر 1 سال بزرگتر شدم

خوب بود

با یه دید سرسری و تصور لیوانی که نیمه اش پره خوب بود

کلی چیز یاد گرفتم

کلی چیز جدید دیدم 

کشف کردم

انگاری صبورتر شدم

انگاری ظرفیتم بیشتر شده 

ضد گلوله شدم

و امیدم گره خورده به نگاهی ابدی

عاشق زندگیم 

و

عاشق آفریننده زندگی

و سخت مدیون نگاهش که هیچ وقت از من بر نداشت :)

 

دفتر امسال رو با لبخند می بندم 

بهترین ها اتفاق نیفتاد 

اما دید من به زندگی در 1393 بهترین بود :)

 

 

+خیلی زود بود این آپ اما خب حرف گفتنی رو نزنی بوی نا می گیره !!!

 

 

 

 

♥ نوشته شده در ساعت توسط בُخـتَـرپآیـیـزے:

حس خوب یعنی نگاهم میکنی :)

 

خیلی حس قشنگیه که تو اوج نا امیدی ببینی که صداتو شنیده 

 

و اون اتفاق هر چند کوچیک جوری رقم بخوره که ته دلت میخواستی :)

 

حالم خوبه ، از برکت نگاه تو خاتون 

میدونم که نگاهم میکنی :)

 

 

+بعد از یک ماه امتحانات بالاخره اومدم 

+ممنونم از همه دوستانی که تو این مدت هم حضورشون رو ثابت کردن :)

 

♥ نوشته شده در ساعت توسط בُخـتَـرپآیـیـزے:

زندگی رو خودت زیبا کن :)

یه روزایی وقت بذار برای خـودت !!!

یه وقتایی روی جدول راه برو ، دستاتو باز کن و نفس عمیق بکش --> بی خیال نگاه متعجب و پر تمسخر دیگران

برای خودت بستنی قیفی بخر و با لذت بخور

به یاد کودکی بلند بخند و نترس از شنیدن صفت دیوانه عابران

رو نیمکتی بشین و رهگذرا رو نگاه کن

به همه لبخند بزن 

با لذت برو خرید و برای خودت لباسای رنـــگــی بخر و دست پر برگرد

با یه موزیک شاد برقص و همخونی کن و اگه غلط خوندی به خودت بـخـَـند

گاهی الکی الکی مثل بچگی گــریــه کن 

اشک شوق بریز و شـُـکر کن

برای مامانت گل بخر

خواهرتو غافلگیر کن

سر به سر بچه ها بذار و باهاشون بازی کن

گاهی برو یه مکان زیارتی و با خودت و خدا خلوت کن 

یه نامه بنویس واسه خودت و پست کن

برای خودت کادو بخر

به یه دوست قدیمی زنگ بزن و خاطره تعریف کن

عکس ها رو بریز دورت و غرق تماشاشون شو

از بابات تشکر کن

از استادت قدردانی کن

کسی رو که دوست داری مهربون نگاش کن و بهش بگو که برات مهمه

فیلم قدیمی بذار ، همونی که دوست داشتی ، بذار و برای چندمین بار تماشا کن

موهات رو همش نبند ، بازشون بذار ، بذار اونا هم نفسی تازه کنن

جرأت کن و برای تنوع گاهی کوتاهشون کن و باور کن که هرچیزی چاره داره تو ای دنیا

مثل بچگی خرگوشی ببندشون

به مامانت بگو برات شونه کنه و ببافه

گاهی به ناخن هات لاک بزن و خوشحال شو

شیطونی کن و جیغ بزن 

اگه برف بارید برو و آدم برفی درست کن 

زیر بارون قدم بزن و خیس شو 

برو قنادی و شیرینی بخر 

واسه فردات برنامه ریزی کن و بنویس و بهشون عمل کن

خودت رو ببر گردش

برو عینک فروشی و همه عینک ها رو تست کن و از دیدن خودت تو آینه بخند

برو کتابفروشی و کتاب بخر

برای خودت نقاشی کن 

اتاقت رو مرتب کن

لباس تازه بپوش و عطر بزن

چیزی که دنبالش بودی رو پیدا کن و بخر

از خودت ایراد نگیر 

باور کن که زندگی زیباست و میشه زیباترش کرد

گاهی لازمه از تنبیه و سرزنش خودمون دست برداریم و

به خاطر کارهایی که کردیم تو زندگی به خودمون کارت صد آفرین بدیم

باید بدونیم که تا عاشق خودمون نباشیم نمیتونیم دیگری رو دوست داشته باشیم 

و به دیگران مهر بورزیم

به خودت محبت کن 

خودت رو دوست داشته باش

یه روز اونجوری باش که همیشه میخواستی باشی

گاهی وقتا با خودت و فقط به خاطر خودت زندگی کن 

"گاهی وقت ها خودت رو زندگی کن "

 

 

 زندگی رو خودت زیبا کن 

 

 

 

خودت به زندگی رنگ شادی بزن 

 

 

♥ نوشته شده در ساعت توسط בُخـتَـرپآیـیـزے:

:)

پیدا کردن یه آهنگ پر خاطره تو وبلاگ یه دوست 

 

و زنده شدن کـــــُـــــلـی خــاطــره :)

 

 

+سـَـردـی نـگـــآهـــــو بـِـشـکـَـن ، فـ ـ ـ ـ ـآصـ ـ ــ ــلـ ــ ـه سـِزآـی مـــآ نـیـســت

♥ نوشته شده در ساعت توسط בُخـتَـرپآیـیـزے:

...

این زمین اون دنیایی نیست که آدم و حوا به خاطرش درد هبوط رو چشیدن !!!!


این زمین اون دنیایی نیست که اسماعیل ها به خاطرش تا مسلخ گاه و قربانی شدن رفتن !!!


این زمین ، یک زمین خاکی بی ابعاد و سرده که آدماش به خاطره کینه های شتری سزای نیکی رو بدی میکنن!!!


این زمین ،

یک زمین خاکی و سیاه ِ

که هنوز بعد از هزاران سال قابیل ها با هابیل ها سر حق مسلم یک دیگر می جنگند

و برادر کشی عجیب رسم است !


این زمین در عین سیاهی گرد است

و بدان ، تو ، من ، او و هر ضمیری حال غائب یا حاضر ، جمع های مکسر یا ضمایر بی قاعده مکافات عـَملـِمان

همه در همین زمین است نه کره ای دیگر ، نه جهانی بــِـه از جهان کنونی !!!



+بعضی روزها نفس کشیدن تو هوایی که مردم از بی هوایی و بی اونکه کسی را داشته باشند که هوایشان را

داشته باشد خیلی سخت میشه ، خیــــــــلـــــــــی 

+این روزها هم بگذره ، بازم روزهایی میاد که باز باید فقط بگذره

♥ نوشته شده در ساعت توسط בُخـتَـرپآیـیـزے:

می سازمت دنیای من !

اینجــــآ هر جای دنیا می خواهد باشد


من دنیایم را خودم می سازم ،


حتی اگر هزاران کوه در برابرم قد علم کنند

حتی اگر از آسمان جای باران ، سنگ ببارد


دنیایی خواهم ساخت

که جواب نیکی بدی نباشد و محبت پاسخش مهربانی و لبخند باشد

دنیایی که برحسب نگفته هایت تو را بفهمند نه حرفهای سر زبانی خودشان 

دنیایی که عیار آدم ها با عیار طلاهای انبارشان سنجیده نشود


دنیایم را می سازم

حتی اگر دارایی ام لیوانی آب باشد و پیش رویم کویری بی انتها ...


من قدرتی در دستانم و نهایتی نا متناهی در قلبم دارم 

دنیایم را خواهم ساخت !





+خوبه که اطرافم هنوزم هستن آدمایی که سرکوفت نمیزنن و نمیپرسن فقط آروم میکنن :)

+هنوزم حکمت یه سری چیزا رو نمی فهمم اما قربونت خدا جون گاهی به رحمتت عجیب محتاج میشم


♥ نوشته شده در ساعت توسط בُخـتَـرپآیـیـزے:

برف :)

حس قشنگیه صبح خیلی زود از خواب بیدار بشی و ببینی همه جا رو برف پوشونده

حس قشنگتر اینه که اولین قدم رو تو روی برف های پا نخورده بذاری و قدم بزنی

حس خوبیه که مامانت پا به پای شیطنت هات بیاد و نگه :زشته ، نکن !

حس خوبیه که بدونم دستام تو دستای کسیه هیچ وقت رهاش نمیکنه


برف به اندازه مهربونی های مامانم برام شیـــــــــرینه !!!

.

.

.

+میدونی از همه اینا بگذریم ، مدت هاست که حس میکنم که در کنارمی 

+در مرکزی ترین نقطه قلبم و اینه که همیشه من تنها نیستم !

+همیشه من و خودم باهمـیم  :)
+من و خودی که زاده یک شب برفی پاییـــــــزی هستیم !


  

♥ نوشته شده در ساعت توسط בُخـتَـرپآیـیـزے

Design By : Bia2skin.ir