تبليغاتX
دختر پاییزی
دختر پاییزی

ایمانم را باور کن! کمی بمان شاید معتکف شدی


آشفتگی تا به سر حد جنون

دور و برم پره از کاغذ...

تحلیل...دیفرانسیل...جبر و حساب...

خالی از هرگونه احساس...

من...

کودکی ام...

یک ورق پاره ...

خط خطی ام ...

کلافه ام ...

و گاه بی خبر...

پر خبر ازبی خبری ...

بیگانه با دنیای کنونی...

وبعد از مدتها ...

چقدر این خیابان عوض شده ...

یا که من عوضی آمده ام...

.....................................................

+از شدت کرخت بودن دستم بروی کلید نقته می ماند ...

چه عیبی دارد ...یک بار هم واج ها درست نباشند...

ط با دست که نباشد یک بی دست جایش را میگیرد ...

درست مثل عشق های پوشالی این روزها ...

پنجشنبه 28 اردیبهشت1391  توسط دختر پاییزی  |

 

قصه تلخ مکرر عادت

تقدیر...

سرنوشت...

قسمت...

انقدر این روزها این واژه ها رو بخش به بخش در گوشم زمزمه کردند...

انقدر هر روز و هر روز مثل ب-کمپلکس به من تزریق کردند...

که دیگر باورم شده ...

نه خواستنی در کار است و نه توانستنی ...

اما آخر نفهمیدم :

نخواستی که نتوانستی ...

یا...

نتوانستی که نخواستی...

 

+از چیزی امیدی میسازیم به اندازه تمام ایمانمان ...

+اما ...هه...

که چه دیر می فهمیم که ایمانمان کم بوده نه خواسته مان!!!

شنبه 23 اردیبهشت1391  توسط دختر پاییزی  |

 

سکوت ...

این روزها یک نت آرام و غریب ...

این روزها یک تن نالان و ظریف...

این روزها یک صدای خسته ی ماتم زده ...

یک هوای سنگین بارون زده...

من را...پر از بهانه میکند ...

مگر نگفته بودی که نباید بهانه دست کسی داد ...

این روزها نیستی که ببینی من به بهانه ها دست میدهم ...

...

هیسسس...گوش کن...می شنوی؟؟؟

یکی از بهانه ها از آسمان میبارد ...

خسته است از ناله شبگیر من که دیگر نه تنها گل های بالشتم که گلهای اتاقم را آبیاری میکند...

کمی نزدیکتر بیا می شنوی...

سمفونی آرام و محزون یک خسته دل را...

بیا یکبار تو حد و حدود را بشکن ...

نترس جریمه اش با من...

 

+ببار...آنقدر ببار که ترک های دل های خشکیده را پر کنی...

+انقدر فریاد بزن که گم شود صدای خسته ای که دیگر تاب خفه کردن صدایش را ندارد...

ببار...فقط ببار...

پنجشنبه 14 اردیبهشت1391  توسط دختر پاییزی  |

 

-این قصه هم به سر رسید -

 

گاه بغضت می شکند ...

اما ...

اشکی نداری ...

گاه می نالی ...

بی هیچ صدایی ...

و گاه آنقدر ظالمانه خویشتن مظلومت را کتمان میکنی که می شکنی ...

همه این ۱۴ فصل ...همه این متنای مرموز و نیمه کاره ...کار دستم داد اما خب بالاخره ...

*این قصه هم شاید به سر رسید اما به قول مولانا :

"بی همگان به سر شود ...

                                    بی تو به سر نمیشود..."

هه...

ته ته ماجرا نه از کلاغ قصه خبری بود نه خونه ای بود که کلاغی در پی اش باشه ...

فقط من بودم و یک دوگانگی احساسی که نمیدونم عادت بود یا که ...

هر چی بود هرچی نبود ...ته ته قصمون یکی بود و یکی نبود ...

 

+دیدی تموم شد ...

+نه او ...نه تو ...نه من ...

+هیچ کدوم جمعمون ...جمعتون ...ما نشد !!!

 

دوشنبه 4 اردیبهشت1391  توسط دختر پاییزی  |

 

-14-

فصل های پایانی است...

دلشوره دارم ...این روزها ...

این روزها که سر سازگاری با من ندارند ...

دلهره دارم ...

اندکی تعجیل کن ...

من نگرانم برای امروزهایی که می گذرند و مرا به فردا تبعید می کنند ...

اندکی تعجیل کن ...

فرصت زیادی نمانده ....

 

+بغض هایم ...اشک هایم را ...

+هه ...

+چه خیال خامی است ...

چهارشنبه 23 فروردین1391  توسط دختر پاییزی  |

 

-13-

فصل سیزدهم

نحسی اش دامنم را گرفت ...

"من خودم نیستم "

*

*

اولین روز بعد از این همه روز...

سکوتی به اندازه هر آنچه میشد گفت ...

و خنده ای از سر ناچاری ...

اما از ته دل...

هه...

.

.

+روزهام به سختی میگذره ...

+انگار تمومی نداره ...

+کاش چاشنیش یه کمی اطمینان بود ...

 

پنجشنبه 17 فروردین1391  توسط دختر پاییزی  |

 

-12-

۱۳ بدر شد ...

و

یا شاید ۱۳ هم به سر شد ...

انقدر دلهره داشتم که آخر سر از چشمام سرازیر شد ...

فردایی شاید ...

لبخندی شاید ...

و

یا بغضی دوباره "شاید"

 

+بقین دارم که بودنت به همان اندازه ای که هستم لازم است ...

+مطمئنم که در برابرت سخت قاصرم و عاجز...

یکشنبه 13 فروردین1391  توسط دختر پاییزی  |

 

-11-

فصل یازدهم ـ

 

راستشو بخوای...

اصلا راست یا دروغش چه فرقی داره ...

مگه تا الان که همه چی روراست بوده چیزی از پیش برده ...؟؟؟

مگه "میم " مشکلات به همین زودی کنده میشه ؟؟؟

آخ...که

از سوال و جواب کلافه شدم ...

این روزها که هم شاگرد خود بودم و هم آموزگار ...

بابا ...

به خدا منم آدمم ...

به اندازه ی تمامی آدما ...

به اندازه ی

شیرین بودن لیلا ...

تلخ بودن خسرو...

خسته بودن فرهاد...

عاقل بودن مجنون ...

متفکر بودن ارشمیدس ...

محزون بودن چاپلین ...

خندون بودن ویزلن...

و به اندازه ی ...سهم خودم ...

.

.

اما انگاری سهمم تو این دنیا به اندازه یک شناخت ساده از خودم هم نبوده !!!

میدونی ؟!

چندبار قسم خوردم که دیگه نمی نویسم ؟!

چندبار نوک خودکار رو تو دستم خفه کردم که رو کاغذ نیاد ...

نه ...

تو که اینا رو نمیدونی ...هیچ کس نمیدونه...

ببخشید که نوشته هام رنگ باخته است ...

 

+ "خسته " دیگه واژه ی در پیتی شده ...همون پیت پر نفت که یه جانی از دنیا بریده خسته خالی می کنه رو خودش و ...

+هه ...از کلمات قصار متنفر شدم ...

سه شنبه 8 فروردین1391  توسط دختر پاییزی  |

 

-10-

*دهمین فصل...

هه.

.

.

.

~دلتنگی هایم را شمرده ام ...

شاید به اندازه تمامی نگاه هایی که از من دزدیدی (بی دلیل و شاید هم...) ...

شاید به اندازه تمامی دلهره هایی که در میعادگاه همیشگی گرفتم ...

و

شاید به اندازه سرمای دستی که تا عمق وجودم را از حلاوت احساسی نا بهنگام میسوزاند...

 

 ~بغض هایم را نیز شمرده ام ...

شاید به اندازه تمام قدم های تندی که بعد از رسیدن برداشتم...

شاید به اندازه ی تمام نبض های تندی که در مسلخ گاه عقلم نواخته شد ...

و

شاید به اندازه سکوتی که در آن لحظه مرا گریبان گیر بود ...

و

باز من ماندم تاریکی این اتاق و سردی سرمازده این احساس...

 

+انگاری حالش خوب نبود ...

+نمیدونم ...بی دلیل ...با دلیل ...

+اصلا چه فرقی به حال من داره ...

+اما انگاری ...داره ...

دوشنبه 22 اسفند1390  توسط دختر پاییزی  |

 

-09-

فصل نهم

 

آنقدر دور ...و ...دور ...

که گویی اصلا بهاری در کار نبوده...

یا شاید هم که بی خبر آمد و رفت ...

*

*

عجب فاصله ای افتاده ...

میان شب میلاد تو 

با

لبخند بهاری من !!!

سه شنبه 16 اسفند1390  توسط دختر پاییزی  |

 

-08-

فصل هشتم

.

تمام لرزش دست و دلم ...

تمام بهانه هایی که گاه و بی گاه از چشمام لبریز می شن ...

تمام اضطرابی که از خیره های نگاه ممتد و بی اعتماد می گیرم ...

*

*

همه ناشی از یه حسی که مبادا خدای نکرده ...؟؟؟

 

+به لطف همه ی دغدغه هام صبورم ...

پنجشنبه 11 اسفند1390  توسط دختر پاییزی  |

 

-07-

فصل هفتم ...

*

هنوز هم بوی خاک را دوست دارم ...

و هنوز هم دلم کودکی است عاشق بازی با خاک  

.

نگران نباش ...

حال دلم خوب است ...

فقط گاهی بهانه ی خاطراتی را میگیرد که با دستانم خاکشان میکنم...

زیر انبوهی از گریه ...

.

.

گریه هایی که بویشان را دوست ندارم ...

 

+باور کن ...

+باور کن ...لرزش دستانم از سردی زمستان نبود ...

 

سه شنبه 2 اسفند1390  توسط دختر پاییزی  |

 

-6-

فصل ششم ...

*

گاه بی بهاترین بهانه ها ...

پربها ترین بهانه ها را رقم میزنند ...

.

.

.

کاش ارقام را بلد باشی ؟؟!!!

بلدی ...نه؟؟؟

 

+دلهره ای را که تجربه کردم ...نزدیک بود دلم را از من بگیرد ...

+حالم خوب نبود ...

 

 

دوشنبه 1 اسفند1390  توسط دختر پاییزی  |

 

_05_

گاه میسوزم تا مغز استخوان ...

و گاه چنان سردم که گویی در من زمستان است ...

*

*

چه گناهی کرده دلم که ۴ فصل را نمیتواند تاب آرد و مانده است مبهوت این دو ...؟؟؟

.

.

.

+چه لرزشی بود به دلم ...

+همه این ها به کنار ...کاش واضح تر بود ...

+بازهم شیرین وار می مانم در این بیستون دل غمگین ...

سه شنبه 25 بهمن1390  توسط دختر پاییزی  |

 

...

تا دست به قلم می شوم ...

تو تمام واژه ها می شوی ...

.

.

.

با یک واژه بگو :"چگونه خط خطی کنم تو را ؟"

 

+محبت هایت را دوست دارم ، هر چند دلیلش را ندانم ...

+و کاش تنها دلیلش همانی باشد که دل تمنا میکند ...

 

شنبه 22 بهمن1390  توسط دختر پاییزی  |

 

هیس س س ...

جا مانده است
چیزی جایی
که هیچ گاه دیگر
هیچ چیز
جایش را پر نخواهد کرد
نه موهای سیاه و
نه دندانهای سفید

حسین پناهی

+تو که شمارش خوب بلدی ...لااقل گام هایت را شمرده تر بردار...بگذار در این فاصله معنا شوم ...

+از دکمه "رکورد" و علم پیشرفته ممنونم...

دوشنبه 17 بهمن1390  توسط دختر پاییزی  |

 

من از گذر زمان می ترسم ...

خسته  از مدرسه و خسته تر از سرنوشت ...

با یه سلام زیر لبی و نیمه کاره که شاید فقط خودم اون رو بشنوم یکراست به اتاقم میام ...

کوله ام رو گوشه ای پرت میکنم ...

واسه همه جای تعجب داره ...منی که تا همه چیز رو سر جاش نمیذاشتم خوابم نمیبرد الان ....................؟؟؟؟

خودم رو میندازم رو تخت و چشم میدوزم به سقف سفید و بی خط اتاقم ...و هر چند ثانیه یک بار پلک بر پلک میذارم تا حداقل  راحتتر به صفحه مات ذهنم فکر کنم....به صفحه ای که خودم هم نمیدونم درش دنبال چی میگردم ...

صدای مامان سکوت ممتد ذهنم رو می شکنه : نهارت رو خوردی ؟؟؟

و لحن نگرانی که وجدانم را به درد می آورد و بغضی که چنگ میزند ...لختی صبر و نجواگونه صدایم از ته چاه در میاد و با تلاشی که میکنم تا لرزشش رو کنترل کنم آروم می گم : بله ...خیلی خوشمزه بود ...

و چقدر از خدا ممنون میشم اون لحظه که مامان جلوم نیست تا دو دو زدن نگاهم دروغم رو لو بده ...

بیچاره مامان ساده دلم !!!

نمیدونه خواب و خوراک دختر ته تغاریش شده گریه های گاه و بیگاه و خون دل خوردن ...نمیدونه که این همه غصه خوردن دیگه جایی واسه غذای خوش رنگ و بوی مامان نمیذاره ...

میدونم اگه یه ذره دیگه بیشتر تو این دخمه تنهاییم قایم بشم جواب نگرانی مامان رو نمیتونم دروغ بدم و اگرم راست بگم که ....

اینه که بی وقت و با وقت سرم نمیشه و می خزم تو حموم ... تا شاید آب سرد یا منو به خودم بیاره ...یا التیامی باشه واسه سوزش زخمی که

چهار ماه ...

و

چهار هفته ...

و

چهار روزه هرروز و هر لحظه بدتر میشه و خیال بهبودی نداره ...و یا منو دور کنه از بار گناه دروغ که هرروز داره سنگینتر میشه ...

به خودم که میام می بینمم ساکت و صامت ایستادم و یادم نمیاد که به چی فکر میکنم و حتی یادم نمیاد که تو حموم چی کار میکنم ؟؟؟

فقط شوری اشکامه که میونه اون همه قطره های سرد و بی رنگ و مزه هنوز داغ داغ گونه ام رو می سوزونه ....

من می ترسم ...

می ترسم از روزی که چهار سال گذشته باشه و تو بی خبر از من ...بی خبر از قصه شبانه چشمانم بگذری و غزلواره عشق را در گوش دیگری نجوا کنی ...

من ترسیدم ...

ترسیدم از این همه دلواپسی کپسولی که ولیدی تکرار می شه و تاثیرش جز آشفتگی هر هفته ای بیش نیست ...

خسته ام ... و

حرف آخر...

.

هه ...چه بزرگ است آغوش این تنهایی...

و در میان این تنهایی تاریک و نمور روز اول قد علم می کند ...

روز اولی که پا به خلوتم گذاشتی ...

من را باور کن ...

و

ایمانم را ...

کمی بمان ...

شاید معتکف شدی؟؟؟

 

+هیچ سوالی رو درباره متن جواب نمیدم ....

سه شنبه 4 بهمن1390  توسط دختر پاییزی  |

 

-04-

چقدر از اعتراف می ترسیدم ...

از روزی ...

از ساعتی ...

از لحظه ای ...

که مجبور باشم ...

چشم در چشم ...

تمامی مکنونات قلبم را فاش کنم...

من ...

امروز ...

.

خودم را باختم ...

در محضر دادگاهی که قلبم را به سخره گرفته بود ...

و می ترسم از دو روز تعطیلی چشمانم ...

دو روزی که شاید روزهای آخر امیدواریم باشد ...

و واهمه دارم از نبودنی که شاید بعد از بودنش مرا" نا بودنی" باشد ...

.

.

+ بانو ...خسته ام از واژه "خسته "

+تنها یک امید ...یک روزنه ...و دیگر هیچ و هیچ و هیچ  از آن این مسکین دل خسته ام نیست...

+من هنوز چشم به امیدی دارم که ایمان به تو در من می دواند ...

 

سه شنبه 27 دی1390  توسط دختر پاییزی  |

 

بدون شرح

من ...

یک اتاق سرد...

یک قلم ...

یک کاغذ ...

و بهانه ای برای اصطکاک این لحظه ، میان این دست سازه های خاکی ...

*

*

*

میگویی : از زندگی بریدم ...دلسردم ...و ناامیدی از سطر به سطر به ظاهر دلنوشته هایم هویداست ...

اما ...

نپرسیدی چرا ؟؟؟

 من چون بارها و بارهای دیگر عادت کرده ام که منتظر سوالی نباشم ...

و من "به تکرار عادت کرده ام "

به تکرار نگفتن ها ...به تکرار و تکرار این لبخندهای گاه و بیگاه پوشالی ...به تکرار اینگونه نوشتن ..

به تکرار زمزمه به قول تو : "نا امیدی"

نا امید نیستم ...

باور کن ...

اما تنها یک امید ...یک روزنه ..و جز او هیچ و هیچ و هیچ ازان من نیست !!!

من ...

این موجود خاکی میان تهی ...

این موجود گلی که نیم بیشترش آب است ...

من ...

این موجود به نوع خود بشر ...

بشر دو پا و سرپا ...

با دو چشم و دو دست ...

و تنها یک "قلب و مغز"

مثل تمامی ابناء بشری "آدمم"

دلتنگ میشود گاه ...

گاه بغض میکند ...

و گاه و بیگاه کوزه گلی صبرش می شکند ...

و گاه فریادی خفقان بار را خفه میکند در سیاه چاله حلقش ...

و اگر دم برآورد میان این همه هجوم سرکشی های جهان امروز ...

میان تکاپوی فرار آهوی گریز پا از دست شیران بی حاشیه و قدر جنگل گم میشود ...

میان هجوم بی عبور و مرور فریادها ...

و تنها ...

یک قاضی...

            یک ناجی...

                       یک مرهم ...

                                   و یک و تنها یک نفر ...

صدایش را ...شکست بغضش را ...

از پس تمامی این اصوات می شنود ...

و ندایی که آرامش میدهد به تاپ تاپ ناموزون قلبش ...

و...

وجودش را ...زخمش را التیام می بخشد ...

بند میزند چینی شکسته ی تنهایی اش را ...

من ناامید نیستم ...

"باور کن "

تنها گهگاهی میان افول و فرود این بادهای سرد میلرزم ...

و تن بی جان و خسته ام ...آغوشی را میخواهد

که گرمایش بهانه ای باشد برای دوباره لرزیدن اما نلغزیدن ...

آغوشی که نه "مرد" باشد و نه "زن"...

راستی! خدایا ...چند روزی به زمین نمی آیی؟؟؟

 

 

+دلخوش عشق شما نیستم ای اهل زمین ...به خدا معشوقه ی من بالایی است ...

+حضورت را حس میکنم هر لحظه و نفوذ میکند تا عمق جانم ...لیک آشفتگیم چیست ...نمیدانم ؟؟؟

+وقعا دلم تنگ شده ...همین که خودم میدونم واسه چی بسه !!!

+آبی باش...مثل آسمان ...تا عمری به هوای دیدنت "سر به هوا " باشم!!!

دوشنبه 19 دی1390  توسط دختر پاییزی  |

 

سکوتم از رضایت نیست ..........فقط دلم اهل شکایت نیست

بیشتر از همیشه بهت نیاز دارم ...

قلبم فالش میزند و بغضم صدایم را می لرزاند ...

من ...اینجا ...

در این زمین همیشه خاکی گم شدم ...

بی یادت چه کنم ...؟؟؟

.

.

.

.

خداجون ! بانو ...یاربی ...اللهم ...ای بی همتا ترین ...

امروز و این لحظه و هر لحظه به تو بیشتر محتاج تر میشم ...

خدایا ! نکنه خطوط ارتباطی با وجود این خامی و خاکی بودن قطع شده باشه ...؟؟؟

می ترسم خدایا ! نکنه ....نه تو هیچ وقت یادت نمیره این منم که زیادی خواهم ...اما ...

خدایا ! دختر پاییزی ،خنده اش پاییزی شد...بارون پاییزی بارون رحمتته اما اشکای دختر پاییزی؟؟؟؟

خدا....

------------------------------------

بعد از مدتها سلام ...

واقعا شرمندم که انقدر درگیر بودم که نتونستم حتی نظرات رو بخونم ...

از همه ی کسایی که این مدت به من محبت داشتن ممنونم ...

و امیدوارم حضورشون مستدام باشه ...

برام دعا کنید ...

یا حق...

 

یکشنبه 18 دی1390  توسط دختر پاییزی  |

 

هستم اگر نیستم...گر بروم نیستم

احساس میکنم زمان مرا حوالی کویر جا گذاشته است ...

گویا هرروز یاد من از میان جمع بر می خیزد ...

شاید بهار نشانی ام را گم کرده است ...

نمیدانم چند گام باید بر دارم تا این نقطه چین های انتظار به پایان برسد ...

روزی میرسد که تو را زیارت کنم ؟؟؟...آیا؟؟؟

 

+من اگر میخندم فقط به اجبار عکاس است ...

+دلم گرفته آسمون ...

+حواست به من هست بانو؟؟؟

راستی از همه دوستایی که لطفشون شامل حالم بوده ممنون ...

به یادتون هستم

چهارشنبه 30 آذر1390  توسط دختر پاییزی  |

 

خداجون ...شوق دوباره بودنم مبارک...

کم می یارم ...

خسته از تموم دنیام و بی گذرترین شب یلدا از آن من است...

آغوشی می خواهم...آغوشت را کم دارم...

بغض دارم ...شکسته ام ...

گلایه هایم را چه کنم ...که سر در گریبان یک حجب اند و حیا ...

اگر دردم نهی چه گویم که تاب ندارم ...

اگر رنجم دهی چه خوانم که نای نفس ندارم...

هر آنچه میکنی با این دل ، همه و همه مگر جز به عنایت توست؟؟

مگر جز به لطف توست که در حقم نگری ...؟؟؟

همه و همه را میدانم و خودت هم میدانی که گلایه هایم زمینی است و تو در بعد خاک... اما در مقام دعوی عشق چه جای شکایت است ..

اما چه کنم گلی که تو سرشته ایم و همان روحی ام که تو دمیدی ام...

امروزم را سر گرم این بغض کرده اند ...و خود بی شک آگاه تری که هیجدهمین  پاییزم فرق دارد با پاییزان  هفده سال گذشته ..؟!

چه کرده ای با دلم که بهاران میلادم پاییزی است ؟؟؟

روز تولدم از آن توست که خود آن را دستاویزی کرده ای برای بودنم ...برای ستودنت که بی شبهه ستودنی هستی ...

من قاصر تر از آن که از ستایشت به زبان آرم ...

=================

پ.ن: دلم خیلی واسه وبم تنگولیده بود اما ...

پ.ن: هوای حوصله ام سخت ابری است و هر لحظه صاعقه ایست بر این آشتفته حالی...

 

دوشنبه 7 آذر1390  توسط دختر پاییزی  |

 

-03-

.

.

.

.

پ.ن:‎ سالهاست من به هیچ دردی نمیخورم، این درد ها هستند که، از چپ و راست یکی یکی به من

میخورند...‎!‎

پ.ن: به سنگ هاگفتند لحظه اى انسان باشيد،گفتند هنوزبه قدركافی سخت نشده ايم!!

پ.ن: و گاهی سکوت نشان فریاد کشنده ای است از دردی پنهان در درون ...

 

سه شنبه 10 آبان1390  توسط دختر پاییزی  |

 

-02-

.

.

.

.

.

 

+"بی صدا نشکنید "

درد بی صدا شکستن از رنج ایستادن بیشتر است ...

+و من هرروز روزی صدبار یا که بیشتر بی صدا میشکنم ...

+خدایا ! بیا خدایی کن ...می ترسم بندگی یادم بره ...

 

چهارشنبه 4 آبان1390  توسط دختر پاییزی  |

 

مرا

     تو

بی سببی

            نیستی ...

به راستی

صلت کدام قصیده ای

                           ای غزل؟؟؟

ستاره باران جواب کدام سلامی

                                       : به آفتاب

از دریچه ی تاریک؟

کلام از نگاه تو شکل می بندد .

خوشا نظر بازیا که تو آغاز میکنی !

پس پشت مردمکانت

فریاد کدام زندانی ست

                            که آزادی را

به لبان برآماسیده

                   گل سرخی پرتاب میکند؟ 

ورنه ...

      این ستاره بازی...

حاشا ...!

       چیزی بدهکار آفتاب نیست .

نگاه از صدای تو ایمن می شود .

چه مومنانه نام مرا آواز می کنی !

ودلت

کبوتر آشتی ست ،

در خون تپیده

به بام تلخ .

با این همه

           چه بالا

                    چه بلند

                                               پرواز میکنی !

                                                " احمد شاملو"

پ.ن:" روحت شاد ...که دمی از اوهام این وهم می کاهی" 

پ.ن: حوصله دلم سر رفته ...مرا تو بی سببی ...لااقل چندی سبب شادی اش باش...

پ.ن:.......................................................

شنبه 30 مهر1390  توسط دختر پاییزی  |

 

-01-

من از این بودن های بی مقدمه ترسیدم ...

از این اوهام تیشه به دست ...

از این ...

"جالب است ...که هنوز خم به ابرو نیاورده ام "

 

پ.ن : هنوز هم نفسی ممد حیاتم هست ...

+خسته ام ...خیلی خسته ...

به من جایی دهید ...می خواهم بخوابم ...

یک تخت خالی ...یک دنیای خالی...یک قلب خالی...

+باز هم به مرحمتت خدا جون ...که صبری بهم دادی که به عالم و آدم می ارزه ...

 

سه شنبه 26 مهر1390  توسط دختر پاییزی  |

 

کی انقدر قد کشیدی که تمام من شدی؟؟

در تنگنایی زمان ...

در پشت بن بست عدم ...

تنها با تنهایی خویش نشسته بودم ...

کاری به کسی نداشتم ...

هرزگاهی کسی می آمد و گذری می طلبید و می رفت ...

اما ...

همه ترس و لرز دلم از این بود که رهگذری ؛ عابری یا حتی سایه ای نشان زده از دور بیاید و بماند...

"اینبار کسی از دور می آمد ...آهسته و گام به گام ..."

آمدی ...نفهمیدم کی ؟ نفهمیدم چگونه ؟

و حالا ...بغض بی نام و نشانی سردرگم و بی هوا در گلویم به عزلت نشسته ...

من دلم هوای گریه دارد...

و سرم از قدرت سوال های بی جواب درد دارد ...

هیچ جوابی برای سوالهایم نمیخواهم ...

اما فقط بگو : تو که آمدی  اما کی انقدر قد کشیدی که تمام من شدی ؟؟؟

 

+محض اطلاع سرنوشت : هنوز به کوری چشمان شورت زنده ام ...نفس می کشم ...فقط فکر میکنم خودم نیستم

+چقدر سخته که همه دنیا خلاصه بشه تو یک کرنومتر و بگن برای زندگی کردن یا حتی بودن  یک اپسیلون وقت داری...

=حالا از شوخی گذشته هنوز اندرخم یک کوچه ام که  " تو کی انقدر قد کشیدی که تمام من شدی؟؟؟"

 

 

 

شنبه 16 مهر1390  توسط دختر پاییزی  |

 

آخرین کلام ...

            شبی از پشت یك تنهایی نمناك و بارانی


            تو را با لهجه ی گلهای نیلوفر صدا كردم


         تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم


            پس از یك جستجوی نقره ایی در كوچه های آبی احساس


            تو را از بین گلهایی كه در تنهاییم رویید با حسرت جدا كردم
           

: و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی:
           

 دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی
           

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
           

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها كردم


         ...   همین بود آخرین حرفت
           

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت


            حریم چشمهایم را بروی اشكی از جنس غروب ساكت و نارنجی خورشید وا كردم
           

نمیدانم چرا رفتی؟
           

نمیدانم چرا شاید خطا كردم؟؟؟
           

و تو بی آنكه فكر غربت چشمان من باشی


            نمیدانم كجا؟تا كی؟برای چه؟
           

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه میبارید


            و بعد از رفتنت یك قلب دریایی ترك برداشت
           

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاكستری گم شد


            و گنجشكی كه هر روز از كنار پنجره با مهربانی دانه برمیداشت
           

تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد
           

و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود
      

   و بعد از رفتنت انگار كسی حس كرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد 
              

    كسی حس كرد من بی تو تمام هستیم از دست خواهد رفت


            و بعد از رفتنت دریا چه بغضی كرد
           

كسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
           

و من با آنكه میدانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد


            هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام برگرد!
           

ببین كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد


            و بعد از اینهمه طوفان و وهم و پرسش و تردید


            كسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت


            تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو
          

  در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم
          

  و من در حالتی ما بین اشك و حسرت و تردید
          

  كنار انتظاری كه بدون پاسخ و سردست
         

   و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یك دل
           

 میان غصه ایی از جنس بغض كوچك یك ابر
           

 نمیدانم چرا؟ شاید به رسم پروانگی مان باز
          

  برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم

**************************************

   پ.ن:منم مخاطب نداره ها...دوست داشتم متن خودم باشه آخرین کلام ...اما نمیدونم چرا نتونستم

پ.ن: امروز آخرین باره که خودم دارم آپ میکنم ...البته نهایت سعیم رو میکنم حداقل ۳ یا ۴ هفته یکبار

بیام ...اما کاره یه موقع دیدید نشد ...اما وبلاگ آپ خواهد شد و در روزهای به خصوص تمامی سعیم اینه

خودم بیام ...

پ.ن: از همه دوستانی که مهر و محبتشون رو از من دریغ نکردند و تا الان همراهم بودند ممنون ...

پ.ن: خوشحال میشم وقتی دوستم از وبم خبر میاره نظراتون هم شاملش باشه و من حضورتون رو حس کنم ...

پ.ن : دعام کنید ...

التماس دعا ...

 

جمعه 8 مهر1390  توسط دختر پاییزی  |

 

شاید ...

زمان می گذرد ...

حسابش دستم نیست ...

چون ابری سرگردان راهیم ...مضطربم

درس ها که پیش میرود ...نگرانم از درس های زندگی ...

مشتق ها...گراف و حتی دیفرانسیل را از بر کنم یا نه همه می گذرد ...ساده ...لطیف و شاید "ناگذر"

این است رسم زندگی " گذری بی گذر تر از گذشتن و یا گذری ناگذر تر از آنچه که نمیگذرد"

.

.

.

+ دعایم کنید ...نه به گفتن از ته دل

+شاید دیر به دیر بیام ...حتی دیگه نمیتونم قول بدم که میام ...سعیم رو می کنم اما شاید نتونم ...

اما بدونید خوشحال میشم که حضورتون رو ببینم و مطمئنا با خبر میشم شاید از طریق یکی از دوستان !

نه برای من ...برای همه کنکوری های ۹۱ دعا کنید ...

تو رو خدا یادتون نره ...دعا کنید همین اول سالی که تا آخرش بتونیم بریم که خسته نشیم .....

....

التماس دعا ...

 

یکشنبه 3 مهر1390  توسط دختر پاییزی  |

 

"انتظار" یک واژه نیست ؛ یک عمر "زندگی " است

هر دو منتظر بودیم ...

منتظر یک جمله ...یا که نه یک کلمه ...و حتی کوچکتر از آن "یک حرف"

که بشکند این سکوت یخ زده را ...که در هم کند کابوس بی کسی را ...

هر دو منتظر بودیم ...

منتظر یک نگاه ...یا که دیدنی به اندازه ی مکثی نگریستن ...

که دستاویزی شود ...شباویزی برای یاد آوری تک به تک لحظه های با هم بودن ...

هر دو منتظر بودیم ...

"من " منتظر بک "اشاره "

و

"تو" منتظر یک "بهانه "

اشاره ای کوچک به اندازه تلالو قطره ای اشکی ناچیز که دنیایم را برایش آینه باران کنم ...

اشاره ای کوچکتر از آن ؛ به اندازه ی ثانیه ای باز کردن دستان گره کرده ات که ...

هه...و تو

منتظر بهانه بودی ...بهانه ای برای ......................

چه آسان خط نوشت استاد یادت رفت ؛ یادت نیست سر زنگ زندگی پای تخته سیاه ...استاد با آن

همه گچ های رنگی چه نوشت ؟؟؟

"بهشت را به بها می دهند ؛ نه به بهانه "

فلسفه مهر ورزیدن هم این است :

"عشق را هم به بها میدهند ؛نه به بهانه "

 

+لختی صبر کن ...آهسته بگذر ...بگذار میان این همه بودن ها و نبودن ها ...بودن هایت یادگار شود  ...

+نوشته هایم پریده رنگ است ...ساده ...بی عبور و صامت ؛

*اما هر کلمه اش دنیایی است که مشوش کرد خواب شهرزاد قصه گو را

+بگذرید از قصوری که حکایت  آدمی را مو به مو به سخره می گیرد....

*وابستگی ها وام های کوتاه مدتی هستند با بهره های سنگین ...وای به روزی که جیبت خالی باشه ...

جمعه 1 مهر1390  توسط دختر پاییزی  |

 

 



این روزها که میگذرد ...
1 ترانه تلخ ...
قصه تنهایی مرا می سراید ...
سمفونی گوش خراشیست ...
روزهاست پنبه دیگر فایده ندارد ...
باید ...
باور کنم ...
"تنهایم"

www.raspina_roz94@yahoo.com

 

 

آشفتگی تا به سر حد جنون
قصه تلخ مکرر عادت
سکوت ...
-این قصه هم به سر رسید -
-14-
-13-
-12-
-11-
-10-
-09-

 

اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
اردیبهشت 1390
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388

 

 

*او*سوم شخص مفرد نبود ، همه کس من بود...
زنجیر عشق (سه قلیدون)
آیینه زمان (من و خودم)
داغ تمنا (گنجشک کوچولو)
دل من را نمی فهمند آدم های اینجایی!
ما رشیدیم!
بگردی پیدا میشه !؟
هوای پاییزی
خانه دوستی
شب زده
روزهای دلتنگی
ستاره باران
پاییز
کاترین
f@f@riii
رویای خوش گوسفندان
آغوش شب
دیوونه بازی
دنیای گنگ شب
دوستان
اشک یخی
رسپینا و مهناز
cris ronaldo (mostafa)j
غریبه ترین غریبه
اس ام اس عاشقانه
فقط برای تو و دلتنگی هایم
آهسته آهسته
دریای بی ساحل

 

 

RSS 2.0

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

 

ابزار رایگان وبلاگ

طراحی سایت