مـَـن خـَسـتـه شـُدم دیگـــــَــر . . .

آنقدر خـَسـتـه و از پـا اُفتادهـ کِـه دِلـَم می خواهد برای چندین لحظه پیاپی چشم بـُگذارم

و

جز سیاهی چیزی نبینمــــ

چرا فـَهـمـیـدَنِ آدم هـآ اِنـقدر سـَخـت اَست ؟!؟؟

چرا کــَسی نمی فَهـمد که هیچ چیزی بـیشتـَر از رویای نـَزدیـکـ بـِهـ واقـِعـیـَت برایم طـَعم آرامشـ ندارد ؟

چرا کــَسی نمی فَهـمد که این روزها دلم رنگـــِ به واقعیت بدل شدن رویاهایُـم را می خواهد ؟

چرا هـَـمـه اَز دیــروز مــَن  می پـُـرسـَـند ؟

- خـَبــری نیست جـُـز آنــکه؛ 

طـِبقـِ  عادت پـُشت مـیز بـِـنـشینم وُ بـا دَسـتـه لـیوآن بـازی کـُنم وُ نـَقش خود را بر تیرگی سرد شده چای ببینم 

چـِـرا هـَـمـه نـِـگــآـهـِ تـُو را نـَفـی می کـُـنــنـد؟

چـِـرا اِصــرآر بـه اِنــکـآرِ زُلــ زَدن هــآی پـِنهــآـن تـُو دارند ؟

چـِـرا بـه تـَـلـخــی چـیـزی را کـِهـ نمـی دآنـنـد حـَدس می زنند ؟

من از این حـَدس ـها خـَسـتـه اَم 

کــآـش کـَسـی پـآسـُخِ سـُوآلــ ـهایـَم را بـِدَهــد 

کــآـش یقین شود تمام گـَمــآنــِهـ زَنــی ـهـآی این روزهاـیَـم 

مـَن از خوآب دیــدَنــ ـهـآی هـَـر شـَبــه اَم خسته ام 

از خـواب شــیـــریـنِ حـُضــورِ تـُو 

از سَلـآمِ خـُورشــیــد 

و 

اِنـتـهــاـی تـَـلـخِ خـوآب شـَبــآنـِهـ 

از این هـَـمـه اِنـتـِظـارِ اِسـتـجـابـَت دُعا 

از این هـَـمـه کـَـج خـُـلـقـی ها و راسـت اَنـدیـشـی هـای بـآطــل

از تـــِکــرار مُکــرَر ایـن بـَهـآر گــرفــتــه دِل

از حــُضـور هـَـمـه هــَر دَم و نـَبــودَنِ تـُـو حـَتــی یـکـ دَم

من از دَم و بــآزدَمـِ بـیـهــوده خـَسـتـه ام 

و دل نــآگــِـــرونــَـم

دل نــآگــِـــرون این سَـطــرهــآی خـــآلــی از واژه 

و 

این واژه های عــآری اَز اِحـســآس

دل نــآگــِـــرون بـُغــض ـهـای نـَـهـآن شـُده

اَشـکــ ـهای سَـنگ شـُـده 

دل نــآگــِـــرون سـُکــوـت کـَـفـتــر هــای جـِلـُوی پـنـجـره اَم

کـه

خـَـسـته از حـَـرفــهـآی هـَـرروزه اَم دیـگر برایم بـَغ بـَغــو نمی کنند

دل نــآگــِـــرون گـُـلدآن کـاج مـُطــَبـَقـَّـم کــه یــادَم مــیرَود کـِی آبـَشـ دادم

دل نــآگــِـــرون ایـن هـَـمه نـِـگــرآنــی و دِل دِل زَدن و دُو دُو زَدنِ چِـشـمـانم

دل نــآگــِـــرون لـَـرزِشــ هـَـرروزـهـ پـــآهــآیَـم هـِـنــگـامِ رِســیدَن به خــانــهـ

و بــی قـَـــرآر

بــی قـَـــرآر یـکــ کـَـلآم حـَـرفــِ اُمیــدوآر کــُنـنده

بــی قـَـــرآر یـکــ جـُـرعــه آب خـُـنـکـ کــه اَز گـَـلـوی خـُشکـِ خــاطــرَم پــایـیـن روَد 

بــی قـَـــرآر اِطـمــیــنآنِ مـَـشــکــوکـــ و اَحـمـَـقـــانــه دِلــَم 

 

تـُـو را به جـآنِ نـیـمـه جآنِ ایـن کــُـهــنه دِرخــت پـــیر

تـُـو را به جـآنِ سَختــی دَر هَم فـِـشــرده این خـِـشـت خـآم

تـُـو را به هـَـرروز خـَط زَدن روزهــایِ تـَقــویم

 

بیا و پـآیـــآن بـِده این هـَمه دِلـــوآپـَـسـی را 

بیا و باور کـَـردَن را یـاد این مـَردُمـــانِ خـُـرافــِـه پـَـرسـت بـده تا بدانَند فـال قَـهوه هـمیشه رَفتن رآ نـِشآن نمیدهد

بیا و هَــرآسِ صـاعــقــه را آرامــ کـُن

بیا و بـــارآن بـــاش دَر تَــن خـُشـکــیده ـی این شـوریده دِلِ بــی سـامــآن

بیا و مـُـجــَسـم کــُن وَهــمِ ایــن خـیــال آشــوب را 

بیا روشـَن کــُن ایـن شـَبِ تــآر را . . .

 

 

 

 

 



تاريخ : | | نویسنده : בُخـتَـرپآیـیـزے |
 

این من بیشتر از آنکه به چشم بیاید 

به این واژه ها ، به این نوشته های هول هولکی دچار است 

.

گاهی آنقدر غرق دررویا واژه پردازی می کند

که یادش میرود 

چای دارچین در انتظار شیرینی یک حبه قند سرد میشود 

که یادش میرود 

این روزها ، این دقایق گذران عمریست که فرصت یکباره است 

.

گاهی آنقدر شبیه دخترک داستان هایم میشوم 

که فراموش میکنم که راوی منم و تقدیر این دختر بازیچه ی نوشته های من 

حال چه فرقی میکند که من او باشم یا او ، من ؛ وقتی هنوز شمارش اعداد را خوب بلد نیستم و این ثانیه ها 

بی محابای یک اتفاق شیرین می گذرند 

اندکی دلشوره به جا مانده شاید 

در این بزم من و کاغذ و قلم و یک فنجان چای در پشت بام این خانه 

در بین این همه هیاهو و بلوای پیشوند های شنبه تا جمعه 

.

.

لختی صبر

بادی می وزد و شالم اسیر دستان مهاجر باد می رقصد 

دستانم لیوان محبوبم را بیشتر در حلقه اش محصور می کند 

چشم به آسمان می دوزم 

دو ستاره 

دو دکل 

پنج خانه هم قد خانمان 

مردی آکاردئون می نوازد ؛ 

بــــــآز . . . ای الهــــــــه نــــآز . . . .

و من غرق در این فکر می شوم که این ترانه با صدای استاد بنان شور دیگری دارید 

غرق میشوم در افکار همیشگی . . .

چرا بانکـها شب کار نمی کنند ؟

چرا چراغهای کوچه یک در میان روشن است ؟

و یا آب این جوی خسته نمی شود از این همه رفتن ؟

و یا درخت کاج تا کی در انتظار کلاغ ، خانه اش را بر دوش نگه می دارد ؟

نگاهی خیره به آسمان کم ستاره و خاکستری تهران 

و

فکری این روزها مثل خوره هرروز مرا خورده است 

نفســـــــــی عمیــــــــــــق

و ورود هزاران مولکول پاک دی اکسید کربن و دود غلیظ ماشین حمل مصالح خونه نیمه کاره روبه رویی

خنده ای بابت این تضاد واقعی 

هــــــــــــــــــــه . . . :)

چه وسیع است این سقف بی ستون و این آبی بی انتهای محبوب من 

و 

چه با عظمت شکوه با شکوه خدایی را به رخ می کشد 

و

من 

این دخترک رویا پرداز و خیالباف پایـــیزی 

دلش کمی رنگ واقعیت رویاهایش را می خواهد 

دلش کمی بوی خدا می خواهد 

دلش لبخندی حک شده بر ماه می خواهد  . . .

تو ماه را آفریدی و من ماه هاست که در تمام رخ ماه نگاه تو را ، لبخند تو را می جویم 

 

هنوز دلخوش نگاه توام خاتــــــــون

 

 

+یه روز مبارک ، یه بانوی عزیز و یک مادر دوست داشتنی 

+عنان اتفاقات از دستم در رفته  . . .

+مامانم می گه : تو بخواه ازش برات جور می کنه !

+مامانا که دروغ نمی گن و من این روزها سخت به تائید و آرامش هر دفعه مامان دلخوشم !

 +باران حرف دل من است ، وقتی ابری هستم و نمی بارم 



تاريخ : | | نویسنده : בُخـتَـرپآیـیـزے |

سیزده بدر بهانه است 

من هرروز آرزوهایم را با نفس به هوا می فرستم 

نفس هایی که گاه از شوق تند

 و

گاه از غمی هرچند کوچک منقطع کشیده میشود

امروز 

با سبدی از قاصدک های قاصد آرزوهای کوچک و بزرگ به هوا می فرستم 

و دلخوش آنم .. 

 که مقصد آسمانیست که در هر روزگاری نگاهم که به آن باشد دلم قرص می شود 

 

 

 

×   سیزده روز از سال گذشت و چه سریع 

×  دلخوش 352 روز باقیم :)

× بگذر از گذر عمر ناچیزم که گاه زمینم میزند و گاه به اوجم می رساند

 

 

 

 

 

 

 



تاريخ : | | نویسنده : בُخـتَـرپآیـیـزے |
خدایا 

سقف آسمانت برایم کوتاه است 

و 

دلم از بهانه ها لبریز

خسته از هجوم بی وقفه ی این تشویش ها 

دلم نگاهت را می خواهد 

همین حالا 

همین لحظه 

در همین تگرگ 

در همین طوفان بهاری 

در همین له له زدن زمین ...

نگاهم کن . . .

 

 

 

+بازم تکرار مکرر ، بازم نگاه هایی که دوستشون ندارم 

+بازم یک جمع پر از تنهایی ...

+دلم اطمینان میخواهد ؛ یک نشانه ی محکم 

+دلم تضمین می خواهد ؛ یک اعتماد پا بر جا

+بهم آرامش بده ، صبر بده و زبونی که به تیکه باز نشه 



تاريخ : | | نویسنده : בُخـتَـرپآیـیـزے |
نمیدانم

باران دیروز از شوق رسیدن به بهار بود 

یا از پایان سالی سرکش

و شهر پر از ازدحام آدمیانی که میروند تا جشن بگیرند این نوروز باستانی را 

 

و سرانجام بهار آمد

 

بهاری گره خورده به شـُرشــُر باران

بارانی که دیروز بی امان می بارید 

و دیروزی که یکسال از آن گذشت و پیوند خورد با خاطره ای نه چندان دور

و خاطره ...

 

امان از خاطره ها 

که هرچه از سال میگذرد کهنه می شوند اما پاک نمیشوند 

و زنده باد 

خاطراتی که لبخند را بر لب می نشانند 

 

نوروز سر آغاز تمام زیبایی هاست 

شروعی برای به دست آوردن زیبایی 

 

نوروزتان زیبا . . .

 

 

+تحویل شد سالی که گمان نمی رفت پایانی داشته باشد 

+و معلوم شد پایان شروعی که  پایانش به نظر نا معلوم بود

+بازم سکوت کردم ...اتگار در برابر جمال و جبروتت جز نگاه کاری از دستم بر نمیاد

+گره بزن سبزه را با عشق  و دعا کن که ببارد بارانی از جنس رحمتش بر ما

+آرزوها محقق می شوند ، کافیست نگاهت را با نگاهش و مهرش را با دلت اجین کنی 

+حوصله واژه آرایی نداشتم 

+یه متن سرسری برای اعلام حضور 

 



تاريخ : | | نویسنده : בُخـتَـرپآیـیـزے |
هوای گرفته 

من

بارون

لیوان داغ چای

پر رنگ تر

تلخ تر

یک اتفاق دیر یا زود افتادنی

یک بوم

دو هوا

دو آدم

دو طعم به هم آمیخته 

تلخی 

شیرینی

شایدم گس

و امروز سرنوشتی رقم خورد

سرنوشتی که شاید رو نوشتی دیگر سال بعد یا شاید سالهای بعد داشته باشد 

پایانی که شاید شروعی باشد 

سرآغازی برای نوشتن سرنوشتی تازه 

2 آدم 

یک همدم 

یک مونس 

و یک خدا 

که در همین نزدیکی است !!!

 

 

+تعبیر تلخی و شیرینی ساعات دست خود ما آدماست، شاید تلخی امروز شیرینی فردا رو رقم بزنه !! کاش...

+تجربه ای بس عجیب ، بسی خوب 

+دوستی ها تموم نمیشن ، قانون بقای دوستی با هم بودن نیست به یاد هم بودن و دعا برای همدیگه است 

+نگاهم به همون آسمونیه که نگاهش رو ازم بر نمیداره 

+دلم قرص است که در پس هر حکمتت رحمتی نهفته داری !!!

 

 



تاريخ : | | نویسنده : בُخـتَـرپآیـیـزے |
یک آهنگ جدید تازه کشف شده 

از خواننده نه چندان معروف

یک لیوان چای نه به تلخی قهوه اسپرسو کافه بین راه 

اما گرم 

و من 

دختر پاییزی 

خیره به خودکار در شکسته ام و کاغذی ته مانده از سر رسید کهنه رسیده از سال 93

کلی فکر

کلی حرف نزده

کلی پشیمونی از حرفای زده 

کلی کارهای عجیب معوقه 

کلی تجربه

و 

دلهره یک سال جدید

امسالم گذشت 

21 روز دیگه باید با چای دیگه فکر نوشته تبریک عید باشم 

سال عجیبی بود 

با سرعتی سرسام آور 

یک روز عروسی رفتم

یک روز ختم 

2 روز از 365 روز رو گریه کردم

2 روز شاد نبودم

1 هفته غصه دار بودم

7 روز به سجده افتادم

2 روز مریض شدم

3 روز نگاه مستقیم خدا رو دیدم 

4 روز درگیر بودم و یک کادوی بزرگ گرفتم

20 روز امتحان داشتم 

و از همه مهمتر 1 سال بزرگتر شدم

خوب بود

با یه دید سرسری و تصور لیوانی که نیمه اش پره خوب بود

کلی چیز یاد گرفتم

کلی چیز جدید دیدم 

کشف کردم

انگاری صبورتر شدم

انگاری ظرفیتم بیشتر شده 

ضد گلوله شدم

و امیدم گره خورده به نگاهی ابدی

عاشق زندگیم 

و

عاشق آفریننده زندگی

و سخت مدیون نگاهش که هیچ وقت از من بر نداشت :)

 

دفتر امسال رو با لبخند می بندم 

بهترین ها اتفاق نیفتاد 

اما دید من به زندگی در 1393 بهترین بود :)

 

 

+خیلی زود بود این آپ اما خب حرف گفتنی رو نزنی بوی نا می گیره !!!

 

 

 

 



تاريخ : | | نویسنده : בُخـتَـرپآیـیـزے |
 

خیلی حس قشنگیه که تو اوج نا امیدی ببینی که صداتو شنیده 

 

و اون اتفاق هر چند کوچیک جوری رقم بخوره که ته دلت میخواستی :)

 

حالم خوبه ، از برکت نگاه تو خاتون 

میدونم که نگاهم میکنی :)

 

 

+بعد از یک ماه امتحانات بالاخره اومدم 

+ممنونم از همه دوستانی که تو این مدت هم حضورشون رو ثابت کردن :)

 



تاريخ : | | نویسنده : בُخـتَـرپآیـیـزے |
یه روزایی وقت بذار برای خـودت !!!

یه وقتایی روی جدول راه برو ، دستاتو باز کن و نفس عمیق بکش --> بی خیال نگاه متعجب و پر تمسخر دیگران

برای خودت بستنی قیفی بخر و با لذت بخور

به یاد کودکی بلند بخند و نترس از شنیدن صفت دیوانه عابران

رو نیمکتی بشین و رهگذرا رو نگاه کن

به همه لبخند بزن 

با لذت برو خرید و برای خودت لباسای رنـــگــی بخر و دست پر برگرد

با یه موزیک شاد برقص و همخونی کن و اگه غلط خوندی به خودت بـخـَـند

گاهی الکی الکی مثل بچگی گــریــه کن 

اشک شوق بریز و شـُـکر کن

برای مامانت گل بخر

خواهرتو غافلگیر کن

سر به سر بچه ها بذار و باهاشون بازی کن

گاهی برو یه مکان زیارتی و با خودت و خدا خلوت کن 

یه نامه بنویس واسه خودت و پست کن

برای خودت کادو بخر

به یه دوست قدیمی زنگ بزن و خاطره تعریف کن

عکس ها رو بریز دورت و غرق تماشاشون شو

از بابات تشکر کن

از استادت قدردانی کن

کسی رو که دوست داری مهربون نگاش کن و بهش بگو که برات مهمه

فیلم قدیمی بذار ، همونی که دوست داشتی ، بذار و برای چندمین بار تماشا کن

موهات رو همش نبند ، بازشون بذار ، بذار اونا هم نفسی تازه کنن

جرأت کن و برای تنوع گاهی کوتاهشون کن و باور کن که هرچیزی چاره داره تو ای دنیا

مثل بچگی خرگوشی ببندشون

به مامانت بگو برات شونه کنه و ببافه

گاهی به ناخن هات لاک بزن و خوشحال شو

شیطونی کن و جیغ بزن 

اگه برف بارید برو و آدم برفی درست کن 

زیر بارون قدم بزن و خیس شو 

برو قنادی و شیرینی بخر 

واسه فردات برنامه ریزی کن و بنویس و بهشون عمل کن

خودت رو ببر گردش

برو عینک فروشی و همه عینک ها رو تست کن و از دیدن خودت تو آینه بخند

برو کتابفروشی و کتاب بخر

برای خودت نقاشی کن 

اتاقت رو مرتب کن

لباس تازه بپوش و عطر بزن

چیزی که دنبالش بودی رو پیدا کن و بخر

از خودت ایراد نگیر 

باور کن که زندگی زیباست و میشه زیباترش کرد

گاهی لازمه از تنبیه و سرزنش خودمون دست برداریم و

به خاطر کارهایی که کردیم تو زندگی به خودمون کارت صد آفرین بدیم

باید بدونیم که تا عاشق خودمون نباشیم نمیتونیم دیگری رو دوست داشته باشیم 

و به دیگران مهر بورزیم

به خودت محبت کن 

خودت رو دوست داشته باش

یه روز اونجوری باش که همیشه میخواستی باشی

گاهی وقتا با خودت و فقط به خاطر خودت زندگی کن 

"گاهی وقت ها خودت رو زندگی کن "

 

 

 زندگی رو خودت زیبا کن 

 

 

 

خودت به زندگی رنگ شادی بزن 

 

 



تاريخ : | | نویسنده : בُخـتَـرپآیـیـزے |
پیدا کردن یه آهنگ پر خاطره تو وبلاگ یه دوست 

 

و زنده شدن کـــــُـــــلـی خــاطــره :)

 

 

+سـَـردـی نـگـــآهـــــو بـِـشـکـَـن ، فـ ـ ـ ـ ـآصـ ـ ــ ــلـ ــ ـه سـِزآـی مـــآ نـیـســت



تاريخ : | | نویسنده : בُخـتَـرپآیـیـزے |
این زمین اون دنیایی نیست که آدم و حوا به خاطرش درد هبوط رو چشیدن !!!!


این زمین اون دنیایی نیست که اسماعیل ها به خاطرش تا مسلخ گاه و قربانی شدن رفتن !!!


این زمین ، یک زمین خاکی بی ابعاد و سرده که آدماش به خاطره کینه های شتری سزای نیکی رو بدی میکنن!!!


این زمین ،

یک زمین خاکی و سیاه ِ

که هنوز بعد از هزاران سال قابیل ها با هابیل ها سر حق مسلم یک دیگر می جنگند

و برادر کشی عجیب رسم است !


این زمین در عین سیاهی گرد است

و بدان ، تو ، من ، او و هر ضمیری حال غائب یا حاضر ، جمع های مکسر یا ضمایر بی قاعده مکافات عـَملـِمان

همه در همین زمین است نه کره ای دیگر ، نه جهانی بــِـه از جهان کنونی !!!



+بعضی روزها نفس کشیدن تو هوایی که مردم از بی هوایی و بی اونکه کسی را داشته باشند که هوایشان را

داشته باشد خیلی سخت میشه ، خیــــــــلـــــــــی 

+این روزها هم بگذره ، بازم روزهایی میاد که باز باید فقط بگذره



تاريخ : | | نویسنده : בُخـتَـرپآیـیـزے |
اینجــــآ هر جای دنیا می خواهد باشد


من دنیایم را خودم می سازم ،


حتی اگر هزاران کوه در برابرم قد علم کنند

حتی اگر از آسمان جای باران ، سنگ ببارد


دنیایی خواهم ساخت

که جواب نیکی بدی نباشد و محبت پاسخش مهربانی و لبخند باشد

دنیایی که برحسب نگفته هایت تو را بفهمند نه حرفهای سر زبانی خودشان 

دنیایی که عیار آدم ها با عیار طلاهای انبارشان سنجیده نشود


دنیایم را می سازم

حتی اگر دارایی ام لیوانی آب باشد و پیش رویم کویری بی انتها ...


من قدرتی در دستانم و نهایتی نا متناهی در قلبم دارم 

دنیایم را خواهم ساخت !





+خوبه که اطرافم هنوزم هستن آدمایی که سرکوفت نمیزنن و نمیپرسن فقط آروم میکنن :)

+هنوزم حکمت یه سری چیزا رو نمی فهمم اما قربونت خدا جون گاهی به رحمتت عجیب محتاج میشم




تاريخ : | | نویسنده : בُخـتَـرپآیـیـزے |
حس قشنگیه صبح خیلی زود از خواب بیدار بشی و ببینی همه جا رو برف پوشونده

حس قشنگتر اینه که اولین قدم رو تو روی برف های پا نخورده بذاری و قدم بزنی

حس خوبیه که مامانت پا به پای شیطنت هات بیاد و نگه :زشته ، نکن !

حس خوبیه که بدونم دستام تو دستای کسیه هیچ وقت رهاش نمیکنه


برف به اندازه مهربونی های مامانم برام شیـــــــــرینه !!!

.

.

.

+میدونی از همه اینا بگذریم ، مدت هاست که حس میکنم که در کنارمی 

+در مرکزی ترین نقطه قلبم و اینه که همیشه من تنها نیستم !

+همیشه من و خودم باهمـیم  :)
+من و خودی که زاده یک شب برفی پاییـــــــزی هستیم !


  



تاريخ : | | نویسنده : בُخـتَـرپآیـیـزے |
یک شب برفی

یک فنجان چای با عطر دارچین

روی به روی شومینه

خیره به آتش هایی که از گرما می رقصند

 لبخندی بر لب و ذکری زیر لب" : خدایا شکرت " برای دلخوشی همین لحظه

.

.

بی خیال که بعضی مشکلات حل نمیشه ! :)




+ بعضی عادت ها ترک نمیشن فقط پررنگ تر میشن ، مثل عاشــــــــــق برف بودن
+از هیجان اومدن برف انقدر خندیدم که اشکم در اومد
:)



تاريخ : | | نویسنده : בُخـتَـرپآیـیـزے |
در دنیای عجیب و بی در و پیکر ما آدما اگر بگردیم شادی های کوچیک اما لذت بخش هم پیدا میشه !


× مثل تموم شدن امتحان ها smilies2

× مثل نشستن پای اینترنت بی دغدغه بعد از یه عالمه وقت smilies4


× رفتن به مهمونی  smilies4


× مثل هدیه گرفتن smilies3

× مثله ..... نم نم و چیک چیک بارون   ktmj_5002


×مثل گوش دادن یه آهنگ شاد smilies2


همه ی اینا شاید کوچیک باشن ، شاید لحظه ای باشن اما میتونن شادی چند روزمون رو بسازن !!!






تاريخ : | | نویسنده : בُخـتَـرپآیـیـزے |
روزگـــآر زمســـتانـی مرا می بینی ؟؟؟

روزگـــآری که من تنها هستم و شاید تنها من نیستم که زمستانی این چنین را پیش رو دارم !


روزگـــآری که برف تنها دلخوشی ساده من است !

و مدت هاست که دلم با صدای گنجـشکــ های درخت کاج رو به پنجره ام خوش نمیشود !


و بــــــرفـــــ...

کلام ساده ای سپید و خنک ، در حصار جهنـمی که این روزها و این ساعت ها مدام آتشش را سوزانتر میکند

دقایقی که روزگـــآرانی نه دور، آرزوی ایستادن ابدیش را داشتم و این روزها عجیب نمیگذرند !

حس خنک ها وزش نسیم اردیبهشت است !

حس لمس سپیدی در دستان یخ زده و گونه های سرخ و سرما زده ام !


در دقایقی بی بدیل غوطه ورم !

دلخوشی هایم عوض شدند و دیگر چیرهء دست عادت نیستند !

عادتی که ترکش مرض بی هویتی ثانیه ها را در پی داشت !

عادتی که می رود تا به اتفاقی حادث شود،

اسیر گهگاه نگاه شوریده و خسته ای بر صفحه سیاه شدهء خط خطی هایم !


"یکـــــــ نفـــــس عمـیــق "


این روزها هم بگذرد ، این ثانیه ها هم نمی مانند ...حتـّـی من

گذر خواهم کرد چون آهـــوی گریز پای از چنگال نیرومند اما پیر شیرِ خاطرات

آنچنان که چشمانم اسیرش کند

و این بار داستانم را من به پایان خواهم برد ، چنان که دیگر هیچ آهــویی اسیر چنگال شیر پیر قصه ام نباشد


+عادت ها هم ترک میشوند ، نمیمانند و این نماندن هم عادت میشود !

+حادثه ، اتفاق ...خوش یا ناخوش باید می افتاد خیلی زودتر از این حرفها !!!

+اطرافت که شلوغ باشه دیگه حتی وقت برای انجام عادی ترین کارات هم نداری چه برسه به فکر کردن !!!

+وفتی مجبـــــــــــــــــــــوری که .............




تاريخ : | | نویسنده : בُخـتَـرپآیـیـزے |

از این روزا بیزارم ...

این روزا که بیشتر شبیه جون کندن میون جدول بیگانگی و یگانگیِ مــُ تــــِ ـنـــَـ فـــِـ رَ م



+میام به زودیـــــــــــــــــــ. . . .






تاريخ : | | نویسنده : בُخـتَـرپآیـیـزے |

شب یلدا فقط یک نفس اضافه دارد با هــــــــزار و یک شب دیگر


یلدا یعنی بدانی که انقدر عمرت کوتاه است که یک دقیقه اش غنیمتی است

یلدا یعنی پاییز  ِ عاشق بعد از برگریزانی از هجران به فراغتی می رسد ؛ سپید ...


امیدوارم با شروع زمستان بهار آرزوهایتان زمستانی نباشد !

یلدا مبارررک !





+دوستای عزیز ؛ شدیدا درگیر امتحاناتم حتما حضور پر مهرتون رو جبران خواهم کرد !



تاريخ : | | نویسنده : בُخـتَـرپآیـیـزے |
سرم گیج میرود و دستانم خوابــــ...

گره زده ام انگشتانم را و محکم پلک میزنم

تا نچکد ته مانده غروری که این روزها زیر نقابی خنده بر لب آن را پنهان کرده ام !!!

بگذار همه خیال کنند که بی خیالــــ ِ بی خیالــــَم ...

وقتی دو دو زدن نگاه و لرز صدایم را نمی فهمند

و از ستاره شمردن شب هایم بی خبرند !!!




+گاهی اوقات خندیدن با بغض خیلی راحتتره تا اینکه بخوای با گریه بگی چی شده ؟!؟



تاريخ : | | نویسنده : בُخـتَـرپآیـیـزے |
پــــــــــــــــــــــــــــــایــیــــــــــــــــــــــــــــــــز مدت هاست که در خانه ما میهمان است !


از آن روزی که نبودی تا به گل های خانه آب دهـــــــــــــــــی !





+بعضی از روزها سالگرد روزهایی از بچگیاتن که بغض هاشون گلوت رو بدجوری خراش میده !
+نزدیک سالگرد پدر برزگی ام که تو عالم کوچکیام و بچگیام عجیب برام بزرگ بود !
+این روزها فقط توی خوابه که نوازش گرم دستاشو دوباره حس میکنم !
+یادش گــــــــــــــــــرامی ! :(



تاريخ : | | نویسنده : בُخـتَـرپآیـیـزے |
پایــیز باشد

باران باشد

آذر باشد و من شاعر نشوم ؟؟؟

حتی اگر شعری نگویم ،

حتی اگر فقط کوچه های پوشیده از برگ و باران خورده را راه بروم ،

حتی اگر سکوت لقلقه ی زبان باشد ...

باز شاعر میشوم و برگها را حرف میزنم !!!

امــــــــــــــروز در زیباترین و ملکوتی ترین ساعت صبحگاهی ،

وقتی هنوز خورشید سلام گرمش را به زمین نرسانده و صدای موذن زاده از مسجد محل به گوش میرسد بیدار

میشوم ، بیدار میشوم تا سجده شکری به جا بیاورم به اندازه تمام روزها و شبهای این 20 سال !

بیست ساله شد ...خودم را میگویم !!!

خودی را که این روزها عجیب دوستش دارم !

خودی را که در گذر این سالها تراش خورد ، تا خود بماند !

خودی را که در کالبد این من همیشه تنها خدا نهادینه کرد تا طعم مهر را بچشد و خاک نباشد !

امــــــــــــــــــــروز تولد من است !

و من دوباره متولد میشوم ...

مثل خطی که به پایان میرسد و معلم میگوید : نقطه سر خط !

مثل اولین شکوفه گیلاس ...

دوباره متولد میشوم در روزی پاییزی و پاییزی بارانی و من چون هر سال به اقتضای فصل تولدم عاشقم !

2 دهه از زندگیم گذشت ، یا بهتره بگم چند دهه دیگه در پیش دارم ، 20 سالگی حس خوبی و بد رو با هم بهم 

میده !!! 

یه سن خاصــّـه !!!

و من تو سن 20 سالگی هنوزم مثل بچگی عاشقم !

عاشق بودنها ، عاشق بوی نان ، روی جدول راه رفتن با دستانی باز و چشمانی بسته ، عاشق بازی با بارون ،

مسابقه با آب زلال جوی ، عاشق پرنده ها و سوت زدن در کنارشان ،عاشق بوی زمین نم خورده و از همه مهمتر

باران !

امسال علاقه ام به درخت کاج سر کوچه بیشتر شده و مشتاق ترم که حس تیر چراق برق را به برگان پر

احساس سبزش در برابر سیم های زمخت و بی احساسش بدانم ؟!

هنوزم مثل بچگی عاشقم ..

عاشق کارهای سخت ، جایزه های آبنباتی و حرف زدن با برگهای پایـــیز !

هنوزم برای خودم جایزه میخرم و هر شب به ماه شب بخیر میگم !

عاشق فنجون شیرکاکائوی داغ و کم شکر رو به روم ...

جرعه ای مینوشم ؛

نفس تازه میکنم تا فریاد بزنم :

خــــــــــــــــــــــــــــــدا جوووووووووووووووووووووون عاشقـــــــــــــــــــــتم !!!!

مرسی که توی 20 سال انقدر هوامو داشتی که بی هوایی زمینت رو حس نکنم !

توی این 20 سال حضورهای زندگی ام بیشتر شد ، بودن هایی که گاه عادت شد و گاه باید و گاه خلاف عادت !

20 سالی که درش رنگین کمانی بود مثل رنگ زرد و بخشنده پدر ، مثل صبوری و آرومی و آبیِ مادر ،

مثل هیجانات صورتیِ خواهر و سپید چون اسم آرامش بخشت ...

خداجونم !

رنگین کمان زندگی من با حضور رنگین این آدمهان که باقی میمونه ،

امروز در این ساعت هدیه تولدم از تو ، آرزو ها دور و دراز از من ...

خداجون !

رنگین کمون زندگیم همیشه رنگین بمونه !

سیاهی ها رو با سپید پررنگ خودت از دلم پاک کن !!!


خداجون !

بابت هدیه بودنم ازت ممنونم !



+خودشیفته نیستم ، اما حیفه که روزای قشنگ زندگیم رو یادم بره !!!





تاريخ : | | نویسنده : בُخـتَـرپآیـیـزے |
دیدی باران بارید !

عجب بارانی بود !

چهارشنبه ای بود این چهارشنبه . . .

میدانستم که در عزای ماتم حسین حتی آسمان هم نمیتواند تاب بیاورد !!!





+زیر باران نجوای اسمت چه غوغایی میکند ، وقتی که میدانم این شب ها نگاهت به زمین است !



تاريخ : | | نویسنده : בُخـتَـرپآیـیـزے |

انگار بعضی از عادتا هیچ وقت ترک نمیشن !


میدونید بعضی عشق ها موروثی اند ، تو خون آدمن بهت ارث میرسه !


هنوزم عاشق طبل و نوحه خونی تو مّحرمم ...


هنوزم وقتی صدای طبل و دسته زنجیر زنی توی کوچه می پیچه با همه مثلا بزرگ بودنم بچه میشم !


همون بچه ای که تو سن 5 سالگی به خاطر نزدیک بودن به طبل تا یه مدت گوشش سوووتـــــــ

میکشیده و اون سال محرم محروم میشه از بودن توی حال و هوای حسینی !


هنوزم با هر ضرب دلم میکوپه ...مــــــحـکم خیلی محکم ...اونقدر محکم که حس کنمش


حس کنم که اون موقع داره واسه کی و واسه چی می تپه !


هنوزم فقط بوی اسپند روز عاشورا میتونم تحمل کنم


هنوزم روز صبح روز تاسوعا همش دلهره دارم که دیر برسم


می بینی آقاجون !

هنوزم همون دختر بچه ی کوچولو ام که نظر کرده پدر بزرگوارتون بوده


هنوزم همونی ام که لقلقه ی زبون مادرش تو روزای بیماری فرزندش یا حسین و یا علی بوده !


فقط بزرگ شدم


بزرگ شدنی که با همه معنا و مفهوم پیچیده اش بی معنا ترین آرزوی بچگیمون بوده !!!


آقا جوون !


بد درگیر این روزگار لعنتی شدم


میترسم دور شده باشم


آخه میدونید !


هنوزم مثل بچگی از گم شدن میترسم !


نکنه انقدر دور شم که گم بشم !!!


دستمو بگیر ، انقدر محکم که حتی اگر خواستم هم نتونم جدا بشم !!!



+بغض هایت را نگه دار ، چهارشنبه شب باران خواهد بارید !

+باران صدای پای اجابت است , نیاز کن !






تاريخ : | | نویسنده : בُخـتَـرپآیـیـزے |
به نیمه شب عطر خاطره ات پیچید ؛

                                         پنجره را باز کردم ؛ باران می بارید !



یک نیمه شب دل انگیز پاییزی
هوای نیمه سرد
کنار پنجره
یک لیوان چای با عطر لیمو ، داغ ، گرم !
و آسمانی در انتظار تپیدن
در انتظار باریدن باران
قلم در دست
در انتظار نوشتن دل نوشته ای آبستن ،ای کاش حادثه ای خوش !
نگاهم می چرخد
چیزی نیست که مرا سر شوق بیاورد
سکوت فضای اتاقم را پر کرده
اندکی سکوت
آسمان برقی میزند
و بالاخره باران ...
پنجره باران خورده ام را باز میکنم
به خیابان چشم می دوزم
خیال میکنم
دل دل میکنم
و جرقه ای در ذهن
قلم می لغزانم و سرفصل نوشته بعدیم را می نویسم :

به نیمه شب عطر خاطره ات پیچید

                     پنجره را باز کردم ؛ باران می بارید !


+باران که می بارد ، دلم پرواز میکند ؛ کاش باران همیشگی بود !!!



تاريخ : | | نویسنده : בُخـتَـرپآیـیـزے |

هی قلم !

از چه می نویسی آخر ؟؟؟

از هر روز هایت ؟

هرروزهایی که چون دیروز و تکراری تر از امروز می گذرند ؟!


هی قلم !

بنویس . . .

شرح امروز را . . .

امروزی که تکرار روزی است که برایم تکرار روزهاست !


 آ ــــــــــــــــــــ ه ـــــــــــــ

تنها دو حرفی ساده ایست که گاه حجم زیادی از باورهایم شد و به حرف نرسید !


 آ ــــــــــــــــــــ ه ـــــــــــــ

تنها دو حرفی پیچیده ای است که گاه نگاه صامتم را معنا کرد و به توصیف نرسید !


هنوز هم من هستم و خودم !

تنها ...

هنوز هم مرا دوم شخص مفرد صدا میکنند !


آـ ـ ـ ی ـ ـ ـ تــــــو ؟!

سوم شخص مفرد حواست باشد !

کنار ضمیر تنهای من قدم نگذاری ...

بیا

بگذار

اما آرام

آهسته ،

نگذار ترک بردارد ،

بشکند

غرق سکوت تنهایی ام !

به قول استاد شاملو :

" من با تو تنها نیستم ، هیچ کس با هیچ کس تنها نیست ؛

شب از ستاره ها تنها تر است ."

بگذار هر دو پیله های ضمیر دوم شخص مفرد بشکافیم !!!

و با هم پروانه شویم !

بیا ...

اما آرام

آهسته !


+روزی که از همیشه نزدیکترم به تو !

+ روزی که قلبم هم برایت به سجده می افتد و فالش می تپد خاتون من !





تاريخ : | | نویسنده : בُخـتَـرپآیـیـزے |
تلخ شده ام

از آن تلخ ها که با صد من عـَـسـَل هم نمیتوان خورد !

تلخـــِـ  تلخ ...

مثل قهوه ی دیروز ؛

فال قهوه گرفته ام

رد پای کفش هایت بود اما معلوم نبود !

می آیی ؟ یا میروی ؟

همش وعده ی بعد و بعید ...

همش خیال خام !

آن وقت میگویند چرا به فال بی اعتقادی ؟!


تلخ شده ام ...

آنقدر تلخ که حرفهای شیرین سابقم تلخ و گزنده اند


تلخم ...تلخـــِـ  تلخ !



+کلافه ام ، بهانه گیر و زودرنج !

+حرفهایم را به دل نگیر میگذرد این تلخی ها !



تاريخ : | | نویسنده : בُخـتَـرپآیـیـزے |

اینبار یک فنجان نسکافه و بخار رقصانش در هوا بهانه ام میشود !

قلم به دست می شوم و می نگارمت میان این کلمه های ناقابل. . .


آدمـِـ خوبـــِـ قصه هـای مــــــَـن !


    این روزها که می رود ، نمیدانم در کدامین فرهنگ نامه باید تفسیر حالم را بیابم ؟!

         گاه شاد و آزاد . . .

                         گاه غمگین و شکسته بال . . .


نگاهم همراهی میکند بخار فنجان را ...

می اندیشم ؛

به خـود


      به تـو


             به او


به ضمیر سوم شخص لحظه هایم در جای خالی حضور او

به قول رفیقی :

ما واقـعـی بودیم ، باورمان نکردند ، مـَـجـآزیـــ شدیم !

باید باور کنم که این دنیای واقعی آدم هایش همه عجیب اند و خیالی

نه به بغض هایشان اعتباری هست و نه به لبخندهایشان اعتمادی ...

تنها به واسطه ی آدم بودن و سرشت آدمی است که می آیند و آینه وار منعکس میکنند الطاف درونشان را



آدمـِـ خوبـــِـ قصه هـای مــــــَـن !

می ترسم !

ترسیده ام ...

ترسانده مرا این روزها ... این تشویش ها و این دلهره ها ...

مبادا تو هم خیالی و مجازی باشی؟!

مبادا که سرابی باشی اسیر چشمان مست خواب من ؟!

مــــَــبـادآ . . . . .



نه !

یقین دارم ...

تو باید باشی ...

هستی ...

در یک نقطه از این جهانِ دو نقطه ای اما پر نقطه . . .

تو باید باشی و من نیــــــــز تا معنای ما بودن را با هم در فرهنگ نامه ها رج بزنیم !!!!

تو باید باشی . . .!!!





+گاه بهانه باید باشد تا دل بهانه گیری کند !

+بهانه هایم دلگیرند نه دلم بهانه گیر !



تاريخ : | | نویسنده : בُخـتَـرپآیـیـزے |

من دخیل التماســـم را به چشمت بسته ام !


                                         هشتمین دردانه ی زهــــــرا به دادم میرسی ؟!؟


+دلم هواتو کرده آقاجون !

+عیدتون مبارررک !






تاريخ : | | نویسنده : בُخـتَـرپآیـیـزے |
حواست هست ؟

شهـــــــریور است ...

کم کم فکر باد و باران باش ...

شاید کسی تمام گریه هایش را برای پاییز گذاشته باشد ؟!

حواست هست ؟

من همان دختر مغرور پاییزم که بغض هایم اشک نمیشود ؛

آه میشود !

راستی ...

حواست باشد !

آخرین روزهای گرم تابستان برایم به سردی میگذرد !



+روزای سخت فقط سخت نیست ، سرد هم هست !

+سخته تو فضای بغضت بخندی و بگی که محکمی و تکیه گاه !

+بعضی روزا انقدر سخته که فقط دلت میخواد رد شی ازشون و فکر کنی که یه خواب بوده ؛ یه خواب بد  !





تاريخ : | | نویسنده : בُخـتَـرپآیـیـزے |

این منم

یکــ בُخـتَـر

با تمام ظرافت های دخترانه

با تمام غرور حاکم در چشمانش

با تمام جسارتی که به او جرات بودن میدهد

با تمام تیز و برنده بودن کلامش

و

با تمام محبتی که در قلبش دارد !


این منم

یکــ בُخـتَـر

با تمام عاطفه مادری در دستانش

با تمام دلسوزی های خواهرانه در نگاهش

با تمام تکیه گاه بودنش برای روزهای سخت

و

با تمام روشنایی اش برای شب های تاریک

و

با تمام صبوری های محکم و گاه شکننده

چون بغض ...


یکــ בُخـتَـر

با تمام شرم و حیای دخترانه که از بغض بلرزد

اما اشک نریزد

با تمام خوددار بودنش برای ریختن محبتش

با تمام خندیدن های شیرینش

و

با تمام ذوق های شیرین کودکانه اش


این منم

می توانی همین گونه که هستم بپذیری مرا و بمانی

می توانی کج کنی راهت را و بروی

انتخاب با توست !

اما اگر ماندی

اگر دل نشین شد بودنم

بدان

این ماندن

این بودن

حرمت دارد !


حرمت تمام خراش هایی که از زمانه خوردم تا خود بمانم !

 پــَـس حرمت نگه دار !


+روزتون مبارکـــــــــــــــــ دوستای گلم !!!






تاريخ : | | نویسنده : בُخـتَـرپآیـیـزے |