از اون همه اتفاقات جور و واجور ...
از اون همه خنده و گریه ...
از اون همه دلهره و تشویش ...
از اون همه با همه بودن و با هم بودن ...
فقط یک مشت خاطره مونده ؛
که هر از چندگاهی بشینم یه جایی و با خودم خلوت کنم و دستی سر و گوششون
بکشم !!!
یک مشت "یاد " ...
"یاد" آدمایی که هرکدومشون سهمی تو سرنوشت امروز من داشتن !
سهمی وسیع به اندازه "خاطره " هایی که امروز با یادآوریشون
هم میخندم هم دلتنگ میشم !
دل شکستم ...دلم شکست ...
گریه کردم ... شاید به گریه انداختم ...
خندیدم ... به خنده انداختم ...
موندم بین هوا و زمین ...
معلق و گیج شدم ...
خسته شدم ، گله کردم ...
کلی گلایه شنیدم ...
به یه محیط جدید پا گذاشتم ...
با آدمای جدید آشنا شدم ...
همه و همه رو سـِیر و سیاحت کردم ؛
تا رسیدم به اینجا ، به این نقطه ...به سه شنبه ۲۹/۱۲/۱۳۹۱
خوب ، بد ، زشت ، زیبا تموم شد !!!
نزدیک به ۲۰ ساعت و چهار دقیقه و ۴۵ ثانیه دیگه باید با هـــزار و سیصد و نود و یک
خداحافظی کنیم !!!
چه خوبه که از گذشته ها فقط درساشون واسمون زنده باشن و در اون عالم زندگی
نکنیم !!!
خداجونم !
بگذر از من اگر بنده بودم و بندگی نکردم
اگر آدم بودم و از آدمیت به دور ...
خداجونم !
ازت ممنونم که امسال هم کنار پدر و مادرم سالَم رو تحویل میکنم !
ازت بابت همه چیـــــــــــز ممنونم !!!
+به امید سالی خوب و شاد و زیبا برای همه ...
سال نو پیشاپیش مباررررَک !!!