پروفایل نویسنده

آرشیو مطالب

کلیه مطالب این وبلاگ

طراح قالب : آی تم



می نویسم از تمامی روزهایی که روزهای من نیست ، به نام توست !!!
یه روزایی هم میاد تو زندگی

 

که همینجوری

الکی

یهویی

یه اتفاق کوچیک می افته

و

بعد از مدتها تو یادت می افته که خدا یه نعمتی بهت داده به اسم اشک

که گریه کنی تا سبک شی

و چقدر این گریه ها میتونه آرومت کنه !!!

 

 

 

+از حرف مردم جز گلایه هاشون ، کنایه هاشونه که میشه سوهان روحت !!!

 

 

+بد شد ، اون اتفاقی که افتاد کوچیک بود اما خب ، بعد مدت ها چشمام با اشک آشتی کرد !

|- בُخـتَـرپآیـیـزے -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________
اگـر روزی من نبودم !

به شهــرزاد قصه گو ، بگو

قصه اش را به پایان ببرد

بگو :

انتظار کشیدن در خم کوچه های ندانستن سخت است

که ندانی "می آید " و نه حتی ندانی که "گذر " می کند یا نه ؟!

بگو تمام بار تهمت های شکستن پرهیزکاری های صوفیانه را به دوش من بگذارد

و

"تو" همان یکی باشی که بود و "من" همان که رفت !

اگر روزی من نبودم

به شهــرزاد قصه گو ، بگو؛

قصه اش را به پایان ببرد ، آنگونه که هست

نه آنگونه که باید می بود اما نبود

نه آنگونه که باید میشد اما نشد

 

اگر روزی من نبودم

تو نیز فراموش کن داستان غم انگیز

بودن ها و "نبود" شدن ها

فراموش کن روزی در هـــزار توی این جهان تو به توی

"مـَنـی" بود که در گذر زمان "او"یی شد اسیر دست خاطره ها !!!

 

 

+ تمام تلخند های امروز فدای یک گریه از سر شوق دیروز !

+دلگرم نگاهی ام که گاهی به نگاهی گره از اخمم می گشاید!

+بیکاری هم عالمی دارد برای خودش :)

|- בُخـتَـرپآیـیـزے -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________
از این روزهای بهاری اما خشک و بی روح

از تابستانی که نیامده هرروزش مرا می سوزاند

از این تشویش ها و دل ناگرانی های نفرین شده ،

از همه ی این روزها و لحظه ها وفکرهای پاک نشدنی در لایه لایه های ذهنم بیزارم !!!

 

+خط و نشان دوزخت را برایم نکش ؛ این دنیایم هرروزش دوزخ و هر لحظه اش جهنم است !

 

 

 

|- בُخـتَـرپآیـیـزے -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________
این روزها حالشون خوب نیست :(

 

یه چیزیایی کم دارند و یه چیزیایی هم زیاد . . .

 

خلاصه ؛ حال این روزا خوب نیست !!!

 

|- בُخـتَـرپآیـیـزے -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________
چـرا آدما بی خبر از درون همدیگه قضاوت میکنن؟؟؟

چرا محبت ها به چشم نمیان ؟؟؟

چرا ماها خسته نمیشیم از به دست گرفتن نقاب هایی که هرروز یک شکلن ؟!

 

+این شبها خسته ام  :(

|- בُخـتَـرپآیـیـزے -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________
لذت یک بستنی قیفی خنک توی هوای گرم تابستون همراه یک رفیق 6 دنگ

همونقدر میتونه شیرین و دلچسب باشه

که قهوه ی داغ توی کافه سر راه و توی هوای برفی  !

همونقدر که بدونی هنوزم هستن کسایی که وقتی چونه هات لرزید نذارن اشکات هم بلرزه !

همونقدر که وقتی اشک تو چشات جمع شد بدونن که گریه واست سخته و نذارن اشکات بریزه !

همونقدر که سکوت کنن تا با خودت کنار بیای تا بغضتو قورت بدی!

همونقدر که بدونم هنوزم هستن کسایی که ناراحتیم واسشون مهمه ! :)

 

 

 

 

+گوشه چشمی از تو برام کافیه تا بفهمم هنوزم هوامو داری

+برای سالم بودن وجود مهربون خواهریم ازت ممنونم

|- בُخـتَـرپآیـیـزے -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________

با دستانی آلوده به گناه

و

چشمانی که به روی حقیقت ها بسته است

و

دلی لبـریز از خواهش های مانده در راه


از معصومیتی از دست رفته ...

و

ذهنی ملول تر از فکر های آشفته


روی دیدنم در آینه نیست 

هراس دیدنی خودی که "من" نیست 

مرا می کشاند تا مرز جنون های در هم آمیخته

من "بر باد رفته ام "

طوفان زده ی کویری بی آب و برهوت

از بغض خواهش های آمیخته به هوس سوخته ام

دلم عزمی میخواهد از جنس تو

آرامشی از رنگ تو

نگاهم خواهی کرد ؟؟؟

دستانم را چه ؛ خواهی گرفت ؟؟؟

عهدی تا ابدیت میان "من" و "تو"

قولی پایبندتر از چینی بند زده ی وجودم

و گره ای بر دستان گره خوردمان

گره ای کور ...


نگاهم میکنی امــــروز ؟!




+برای تو ... برای تمام روزهای نیامده ات

برای من ... برای تمام دقایق ناگزیرم

برای ما ...


|- בُخـتَـرپآیـیـزے -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________
قصه امشب من ، قصه تازه ای نیست


امشب

یکی از هــــــــــزار و یک شبی است که


"شَهـــریار"ِ سرزمین رویاها با قصه های هــزار و یک شب آرام نخواهد گرفت؛

و


"شهــــــــرزاد" قصه گو نیز در دلش ولوله هـــــــزار شبِ باقی برپاست !!!


امشب قصه من ،


کهنه قصه ای است طولانی ، قصه ای است از تبار قصه های مادربزرگــــ. . .


"کهنه ، قدیمی ، تــَـلــخ ...اما حقیقی "



+ قصه تلخ و مکرر عادت ، دلخوشی های کوتاه ، بغض های ناگهانی ،

تلنگر های کوچیک همشون میشن

روزهایی که درگیر پیچ و تاب های زندگی هستیم و بی حساب و کتاب فقط جلو میریم!!


+امشب یک "من" و هزاران "تو" طلبکار از زمین و زمانم ،

خودت را امشب قرض میدهی ؟؟؟

امشب کم دارمـَت !!!

|- בُخـتَـرپآیـیـزے -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________
من از این "من "ِ هرروزه ام


من از این "هرروز"ِ دیروز زده ام


از این "دیروزهای" گذشته ام


از این "گذشته ای "که گریبان گیر همه لحظه ام هست مــُـ ــتــِـ ـــنـــَـ ــفـِـ ــرَم  . . .


من از این "منـی" که دربند لحظه هاست مــُـ ــتــِـ ـــنـــَـ ــفـِـ ــرَم . . .




+به هر دری بزنی که یادت بره اما فکرت بهت پوزخند بزنه و بگه : "یــآدَم"

+یک تنوع ، یک تلنگر شاید بهانه ای باشد برای گذر از این لحظه ها "شـــآیـَـد . . ."


|- בُخـتَـرپآیـیـزے -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________

سیزده من اینگونه به در میشود


خیره به آینه مرور میکنم


تک تک ثانیه های این به ظاهر عید و سال نو را


_ نگاهی سرد تر از یخ و لبخندی بی جون


سبزه را گره زدم


گره ای کور به این روزهای رکود زده ی بی تقویم


من این نحسی موریانه زده را کجا در کنم ؟!


و اینبار دروع سیزده ام به واقعیت طعنه میزند


حال "من " خوب است 



---> مرا همین بس که هنوز هم میتوانم فارغ از احوالات درونم بخندم و بخندانم  <---




+سیـــزده روز از سال جدیدم گذشت و این بار عجیب به واقعیت های انکار های پی در پی ام ایمان آورده ام

+آفت روزمرگی دور از روزهای باقی ام باد



|- בُخـتَـرپآیـیـزے -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________

بازهم عید . . .

بوی سنبل و سبزه سر سفره هفت سین . . .

بازهم عیدی و پول نو تا نخورده بین صفحه صفحه های قرآن . . .

بازهم مـــهــــمـــونی :(

کاش یکی بود تا میفهمید که این مهمونی ها واسه من یکی دیگه حلاوتی نداره و بیشتر در درون داغونم میکنه . .

کـــــــــــــــــآش. . .



+هنوز هم مثل چند سال گذشته معنی خیلی از رسومات رو نمیفهمم

+هنوزم کوچه علی چپ برام بهترین و امن ترین جا است واسه فرار از حرفهایی که گاها" باورشون دارم 

+هنوزم معنی خیلی از نگاه ها رو نمی فهمم

+هنوزم بلاتـــکــلیـــــفــــــم

|- בُخـتَـرپآیـیـزے -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________
چـه زود گذشتـند روزهایی که گمان میکردم " مــُــهر مـاندگاری " بر پیشانیشان خورده و هرگــز نمیگذرند . . .

تو که غریـبـه نیستی ؟!

روزهایی را هم داشتم که دلم میخواست هرگز جایشان را به فردا ندهند . . .


غـریبه ی آشنای داستان های هر شبه ام



"شــهـرزادت" این سال را نیز به پایان برد 


× روزهایی بغض کرد و گریه نکرد

× روزهایی گریه کرد و اشک نریخت

× روزهای زیادی خندید و اشک ریخت


روزهایی که در کنار هستی شان "نیست " شدند و دست در دست ِ فرداها به گذشته ام بدل شدند

روزگارانی که امروز برایم خاطــره اند و آه و لبخند و شاید بغضی بر گلو . . .

روزگارانی که هرچه بودند دوستشان داشتم و دارم ؛

چرا که روزگاران عمر من اند و عمر من نیز هدیه ای است نه جاودان اما زیبا از جاوید ترین وجود جاودان 


غـریبه ی آشنای داستان های هر شبه ام


قدمی بردار ، قدمی رو به سوی بی نهایتی که آینه در آینه با هم می سازیم

کنارم باش و رهایم مکن

که من به حضور مانوس لحظه به لحظه ات خو کرده ام !



روزگارانت خوش ، شادیت افزون باد !

نوروزتان به طروات شکوفه های بهاری

×:پیشاپیش عید مبارک

|- בُخـتَـرپآیـیـزے -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________
در زندگی من هرروز

                        هر لحظه 

                                   هر ثانیه 

                                            اتفاقی می افتد


اینجا ؛ در زندگانی من قانون جاذبه عجیب همه توانش را به کار می بندد برای افتادن این اتفاقات !

جایی دورتر ،

اندکی ؛

به اندازه یک قد و قامت در مغزم ،

درست در مرکزی ترین نقطه اش اما ،

خلاء محض است .

تمام فکرها معلق و نا به سامان در ذهنم غوطه میخورند 

و من مبهوت این همه تضادهای موجود ام 

مبهوت و شاید گاهی نا توان در برابر تغییر شرایط !




+دلم یک کوچ دلپذیـر میخواهد

+حسی ماورای جبر و منطق افلاطونی مرا مجبور میکند ؛ حسی ورای هر احساسی و نامش را نمیدانم !

+دلم داغی میخواهد نه بر دل ، بر دست هایم که تنبیه بشود دل!


|- בُخـتَـرپآیـیـزے -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________
این زمین اون دنیایی نیست که آدم و حوا به خاطرش درد هبوط رو چشیدن !!!!


این زمین اون دنیایی نیست که اسماعیل ها به خاطرش تا مسلخ گاه و قربانی شدن رفتن !!!


این زمین ، یک زمین خاکی بی ابعاد و سرده که آدماش به خاطره کینه های شتری سزای نیکی رو بدی میکنن!!!


این زمین ،

یک زمین خاکی و سیاه ِ

که هنوز بعد از هزاران سال قابیل ها با هابیل ها سر حق مسلم یک دیگر می جنگند

و برادر کشی عجیب رسم است !


این زمین در عین سیاهی گرد است

و بدان ، تو ، من ، او و هر ضمیری حال غائب یا حاضر ، جمع های مکسر یا ضمایر بی قاعده مکافات عـَملـِمان

همه در همین زمین است نه کره ای دیگر ، نه جهانی بــِـه از جهان کنونی !!!



+بعضی روزها نفس کشیدن تو هوایی که مردم از بی هوایی و بی اونکه کسی را داشته باشند که هوایشان را

داشته باشد خیلی سخت میشه ، خیــــــــلـــــــــی 

+این روزها هم بگذره ، بازم روزهایی میاد که باز باید فقط بگذره

|- בُخـتَـرپآیـیـزے -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________
اینجــــآ هر جای دنیا می خواهد باشد


من دنیایم را خودم می سازم ،


حتی اگر هزاران کوه در برابرم قد علم کنند

حتی اگر از آسمان جای باران ، سنگ ببارد


دنیایی خواهم ساخت

که جواب نیکی بدی نباشد و محبت پاسخش مهربانی و لبخند باشد

دنیایی که برحسب نگفته هایت تو را بفهمند نه حرفهای سر زبانی خودشان 

دنیایی که عیار آدم ها با عیار طلاهای انبارشان سنجیده نشود


دنیایم را می سازم

حتی اگر دارایی ام لیوانی آب باشد و پیش رویم کویری بی انتها ...


من قدرتی در دستانم و نهایتی نا متناهی در قلبم دارم 

دنیایم را خواهم ساخت !





+خوبه که اطرافم هنوزم هستن آدمایی که سرکوفت نمیزنن و نمیپرسن فقط آروم میکنن :)

+هنوزم حکمت یه سری چیزا رو نمی فهمم اما قربونت خدا جون گاهی به رحمتت عجیب محتاج میشم


|- בُخـتَـرپآیـیـزے -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________
حس قشنگیه صبح خیلی زود از خواب بیدار بشی و ببینی همه جا رو برف پوشونده

حس قشنگتر اینه که اولین قدم رو تو روی برف های پا نخورده بذاری و قدم بزنی

حس خوبیه که مامانت پا به پای شیطنت هات بیاد و نگه :زشته ، نکن !

حس خوبیه که بدونم دستام تو دستای کسیه هیچ وقت رهاش نمیکنه


برف به اندازه مهربونی های مامانم برام شیـــــــــرینه !!!

.

.

.

+میدونی از همه اینا بگذریم ، مدت هاست که حس میکنم که در کنارمی 

+در مرکزی ترین نقطه قلبم و اینه که همیشه من تنها نیستم !

+همیشه من و خودم باهمـیم  :)
+من و خودی که زاده یک شب برفی پاییـــــــزی هستیم !


  

|- בُخـتَـرپآیـیـزے -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________
یک شب برفی

یک فنجان چای با عطر دارچین

روی به روی شومینه

خیره به آتش هایی که از گرما می رقصند

 لبخندی بر لب و ذکری زیر لب" : خدایا شکرت " برای دلخوشی همین لحظه

.

.

بی خیال که بعضی مشکلات حل نمیشه ! :)




+ بعضی عادت ها ترک نمیشن فقط پررنگ تر میشن ، مثل عاشــــــــــق برف بودن
+از هیجان اومدن برف انقدر خندیدم که اشکم در اومد
:)

|- בُخـتَـرپآیـیـزے -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________
در دنیای عجیب و بی در و پیکر ما آدما اگر بگردیم شادی های کوچیک اما لذت بخش هم پیدا میشه !


× مثل تموم شدن امتحان ها smilies2

× مثل نشستن پای اینترنت بی دغدغه بعد از یه عالمه وقت smilies4


× رفتن به مهمونی  smilies4


× مثل هدیه گرفتن smilies3

× مثله ..... نم نم و چیک چیک بارون   ktmj_5002


×مثل گوش دادن یه آهنگ شاد smilies2


همه ی اینا شاید کوچیک باشن ، شاید لحظه ای باشن اما میتونن شادی چند روزمون رو بسازن !!!




|- בُخـتَـرپآیـیـزے -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________
روزگـــآر زمســـتانـی مرا می بینی ؟؟؟

روزگـــآری که من تنها هستم و شاید تنها من نیستم که زمستانی این چنین را پیش رو دارم !


روزگـــآری که برف تنها دلخوشی ساده من است !

و مدت هاست که دلم با صدای گنجـشکــ های درخت کاج رو به پنجره ام خوش نمیشود !


و بــــــرفـــــ...

کلام ساده ای سپید و خنک ، در حصار جهنـمی که این روزها و این ساعت ها مدام آتشش را سوزانتر میکند

دقایقی که روزگـــآرانی نه دور، آرزوی ایستادن ابدیش را داشتم و این روزها عجیب نمیگذرند !

حس خنک ها وزش نسیم اردیبهشت است !

حس لمس سپیدی در دستان یخ زده و گونه های سرخ و سرما زده ام !


در دقایقی بی بدیل غوطه ورم !

دلخوشی هایم عوض شدند و دیگر چیرهء دست عادت نیستند !

عادتی که ترکش مرض بی هویتی ثانیه ها را در پی داشت !

عادتی که می رود تا به اتفاقی حادث شود،

اسیر گهگاه نگاه شوریده و خسته ای بر صفحه سیاه شدهء خط خطی هایم !


"یکـــــــ نفـــــس عمـیــق "


این روزها هم بگذرد ، این ثانیه ها هم نمی مانند ...حتـّـی من

گذر خواهم کرد چون آهـــوی گریز پای از چنگال نیرومند اما پیر شیرِ خاطرات

آنچنان که چشمانم اسیرش کند

و این بار داستانم را من به پایان خواهم برد ، چنان که دیگر هیچ آهــویی اسیر چنگال شیر پیر قصه ام نباشد


+عادت ها هم ترک میشوند ، نمیمانند و این نماندن هم عادت میشود !

+حادثه ، اتفاق ...خوش یا ناخوش باید می افتاد خیلی زودتر از این حرفها !!!

+اطرافت که شلوغ باشه دیگه حتی وقت برای انجام عادی ترین کارات هم نداری چه برسه به فکر کردن !!!

+وفتی مجبـــــــــــــــــــــوری که .............


|- בُخـتَـرپآیـیـزے -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________

از این روزا بیزارم ...

این روزا که بیشتر شبیه جون کندن میون جدول بیگانگی و یگانگیِ مــُ تــــِ ـنـــَـ فـــِـ رَ م



+میام به زودیـــــــــــــــــــ. . . .




|- בُخـتَـرپآیـیـزے -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________

شب یلدا فقط یک نفس اضافه دارد با هــــــــزار و یک شب دیگر


یلدا یعنی بدانی که انقدر عمرت کوتاه است که یک دقیقه اش غنیمتی است

یلدا یعنی پاییز  ِ عاشق بعد از برگریزانی از هجران به فراغتی می رسد ؛ سپید ...


امیدوارم با شروع زمستان بهار آرزوهایتان زمستانی نباشد !

یلدا مبارررک !





+دوستای عزیز ؛ شدیدا درگیر امتحاناتم حتما حضور پر مهرتون رو جبران خواهم کرد !

|- בُخـتَـرپآیـیـزے -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________
سرم گیج میرود و دستانم خوابــــ...

گره زده ام انگشتانم را و محکم پلک میزنم

تا نچکد ته مانده غروری که این روزها زیر نقابی خنده بر لب آن را پنهان کرده ام !!!

بگذار همه خیال کنند که بی خیالــــ ِ بی خیالــــَم ...

وقتی دو دو زدن نگاه و لرز صدایم را نمی فهمند

و از ستاره شمردن شب هایم بی خبرند !!!




+گاهی اوقات خندیدن با بغض خیلی راحتتره تا اینکه بخوای با گریه بگی چی شده ؟!؟

|- בُخـتَـرپآیـیـزے -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________
پــــــــــــــــــــــــــــــایــیــــــــــــــــــــــــــــــــز مدت هاست که در خانه ما میهمان است !


از آن روزی که نبودی تا به گل های خانه آب دهـــــــــــــــــی !





+بعضی از روزها سالگرد روزهایی از بچگیاتن که بغض هاشون گلوت رو بدجوری خراش میده !
+نزدیک سالگرد پدر برزگی ام که تو عالم کوچکیام و بچگیام عجیب برام بزرگ بود !
+این روزها فقط توی خوابه که نوازش گرم دستاشو دوباره حس میکنم !
+یادش گــــــــــــــــــرامی ! :(

|- בُخـتَـرپآیـیـزے -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________
پایــیز باشد

باران باشد

آذر باشد و من شاعر نشوم ؟؟؟

حتی اگر شعری نگویم ،

حتی اگر فقط کوچه های پوشیده از برگ و باران خورده را راه بروم ،

حتی اگر سکوت لقلقه ی زبان باشد ...

باز شاعر میشوم و برگها را حرف میزنم !!!

امــــــــــــــروز در زیباترین و ملکوتی ترین ساعت صبحگاهی ،

وقتی هنوز خورشید سلام گرمش را به زمین نرسانده و صدای موذن زاده از مسجد محل به گوش میرسد بیدار

میشوم ، بیدار میشوم تا سجده شکری به جا بیاورم به اندازه تمام روزها و شبهای این 20 سال !

بیست ساله شد ...خودم را میگویم !!!

خودی را که این روزها عجیب دوستش دارم !

خودی را که در گذر این سالها تراش خورد ، تا خود بماند !

خودی را که در کالبد این من همیشه تنها خدا نهادینه کرد تا طعم مهر را بچشد و خاک نباشد !

امــــــــــــــــــــروز تولد من است !

و من دوباره متولد میشوم ...

مثل خطی که به پایان میرسد و معلم میگوید : نقطه سر خط !

مثل اولین شکوفه گیلاس ...

دوباره متولد میشوم در روزی پاییزی و پاییزی بارانی و من چون هر سال به اقتضای فصل تولدم عاشقم !

2 دهه از زندگیم گذشت ، یا بهتره بگم چند دهه دیگه در پیش دارم ، 20 سالگی حس خوبی و بد رو با هم بهم 

میده !!! 

یه سن خاصــّـه !!!

و من تو سن 20 سالگی هنوزم مثل بچگی عاشقم !

عاشق بودنها ، عاشق بوی نان ، روی جدول راه رفتن با دستانی باز و چشمانی بسته ، عاشق بازی با بارون ،

مسابقه با آب زلال جوی ، عاشق پرنده ها و سوت زدن در کنارشان ،عاشق بوی زمین نم خورده و از همه مهمتر

باران !

امسال علاقه ام به درخت کاج سر کوچه بیشتر شده و مشتاق ترم که حس تیر چراق برق را به برگان پر

احساس سبزش در برابر سیم های زمخت و بی احساسش بدانم ؟!

هنوزم مثل بچگی عاشقم ..

عاشق کارهای سخت ، جایزه های آبنباتی و حرف زدن با برگهای پایـــیز !

هنوزم برای خودم جایزه میخرم و هر شب به ماه شب بخیر میگم !

عاشق فنجون شیرکاکائوی داغ و کم شکر رو به روم ...

جرعه ای مینوشم ؛

نفس تازه میکنم تا فریاد بزنم :

خــــــــــــــــــــــــــــــدا جوووووووووووووووووووووون عاشقـــــــــــــــــــــتم !!!!

مرسی که توی 20 سال انقدر هوامو داشتی که بی هوایی زمینت رو حس نکنم !

توی این 20 سال حضورهای زندگی ام بیشتر شد ، بودن هایی که گاه عادت شد و گاه باید و گاه خلاف عادت !

20 سالی که درش رنگین کمانی بود مثل رنگ زرد و بخشنده پدر ، مثل صبوری و آرومی و آبیِ مادر ،

مثل هیجانات صورتیِ خواهر و سپید چون اسم آرامش بخشت ...

خداجونم !

رنگین کمان زندگی من با حضور رنگین این آدمهان که باقی میمونه ،

امروز در این ساعت هدیه تولدم از تو ، آرزو ها دور و دراز از من ...

خداجون !

رنگین کمون زندگیم همیشه رنگین بمونه !

سیاهی ها رو با سپید پررنگ خودت از دلم پاک کن !!!


خداجون !

بابت هدیه بودنم ازت ممنونم !



+خودشیفته نیستم ، اما حیفه که روزای قشنگ زندگیم رو یادم بره !!!



|- בُخـتَـرپآیـیـزے -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________
دیدی باران بارید !

عجب بارانی بود !

چهارشنبه ای بود این چهارشنبه . . .

میدانستم که در عزای ماتم حسین حتی آسمان هم نمیتواند تاب بیاورد !!!





+زیر باران نجوای اسمت چه غوغایی میکند ، وقتی که میدانم این شب ها نگاهت به زمین است !

|- בُخـتَـرپآیـیـزے -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________

انگار بعضی از عادتا هیچ وقت ترک نمیشن !


میدونید بعضی عشق ها موروثی اند ، تو خون آدمن بهت ارث میرسه !


هنوزم عاشق طبل و نوحه خونی تو مّحرمم ...


هنوزم وقتی صدای طبل و دسته زنجیر زنی توی کوچه می پیچه با همه مثلا بزرگ بودنم بچه میشم !


همون بچه ای که تو سن 5 سالگی به خاطر نزدیک بودن به طبل تا یه مدت گوشش سوووتـــــــ

میکشیده و اون سال محرم محروم میشه از بودن توی حال و هوای حسینی !


هنوزم با هر ضرب دلم میکوپه ...مــــــحـکم خیلی محکم ...اونقدر محکم که حس کنمش


حس کنم که اون موقع داره واسه کی و واسه چی می تپه !


هنوزم فقط بوی اسپند روز عاشورا میتونم تحمل کنم


هنوزم روز صبح روز تاسوعا همش دلهره دارم که دیر برسم


می بینی آقاجون !

هنوزم همون دختر بچه ی کوچولو ام که نظر کرده پدر بزرگوارتون بوده


هنوزم همونی ام که لقلقه ی زبون مادرش تو روزای بیماری فرزندش یا حسین و یا علی بوده !


فقط بزرگ شدم


بزرگ شدنی که با همه معنا و مفهوم پیچیده اش بی معنا ترین آرزوی بچگیمون بوده !!!


آقا جوون !


بد درگیر این روزگار لعنتی شدم


میترسم دور شده باشم


آخه میدونید !


هنوزم مثل بچگی از گم شدن میترسم !


نکنه انقدر دور شم که گم بشم !!!


دستمو بگیر ، انقدر محکم که حتی اگر خواستم هم نتونم جدا بشم !!!



+بغض هایت را نگه دار ، چهارشنبه شب باران خواهد بارید !

+باران صدای پای اجابت است , نیاز کن !




|- בُخـتَـرپآیـیـزے -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________
به نیمه شب عطر خاطره ات پیچید ؛

                                         پنجره را باز کردم ؛ باران می بارید !



یک نیمه شب دل انگیز پاییزی
هوای نیمه سرد
کنار پنجره
یک لیوان چای با عطر لیمو ، داغ ، گرم !
و آسمانی در انتظار تپیدن
در انتظار باریدن باران
قلم در دست
در انتظار نوشتن دل نوشته ای آبستن ،ای کاش حادثه ای خوش !
نگاهم می چرخد
چیزی نیست که مرا سر شوق بیاورد
سکوت فضای اتاقم را پر کرده
اندکی سکوت
آسمان برقی میزند
و بالاخره باران ...
پنجره باران خورده ام را باز میکنم
به خیابان چشم می دوزم
خیال میکنم
دل دل میکنم
و جرقه ای در ذهن
قلم می لغزانم و سرفصل نوشته بعدیم را می نویسم :

به نیمه شب عطر خاطره ات پیچید

                     پنجره را باز کردم ؛ باران می بارید !


+باران که می بارد ، دلم پرواز میکند ؛ کاش باران همیشگی بود !!!

|- בُخـتَـرپآیـیـزے -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________

هی قلم !

از چه می نویسی آخر ؟؟؟

از هر روز هایت ؟

هرروزهایی که چون دیروز و تکراری تر از امروز می گذرند ؟!


هی قلم !

بنویس . . .

شرح امروز را . . .

امروزی که تکرار روزی است که برایم تکرار روزهاست !


 آ ــــــــــــــــــــ ه ـــــــــــــ

تنها دو حرفی ساده ایست که گاه حجم زیادی از باورهایم شد و به حرف نرسید !


 آ ــــــــــــــــــــ ه ـــــــــــــ

تنها دو حرفی پیچیده ای است که گاه نگاه صامتم را معنا کرد و به توصیف نرسید !


هنوز هم من هستم و خودم !

تنها ...

هنوز هم مرا دوم شخص مفرد صدا میکنند !


آـ ـ ـ ی ـ ـ ـ تــــــو ؟!

سوم شخص مفرد حواست باشد !

کنار ضمیر تنهای من قدم نگذاری ...

بیا

بگذار

اما آرام

آهسته ،

نگذار ترک بردارد ،

بشکند

غرق سکوت تنهایی ام !

به قول استاد شاملو :

" من با تو تنها نیستم ، هیچ کس با هیچ کس تنها نیست ؛

شب از ستاره ها تنها تر است ."

بگذار هر دو پیله های ضمیر دوم شخص مفرد بشکافیم !!!

و با هم پروانه شویم !

بیا ...

اما آرام

آهسته !


+روزی که از همیشه نزدیکترم به تو !

+ روزی که قلبم هم برایت به سجده می افتد و فالش می تپد خاتون من !



|- בُخـتَـرپآیـیـزے -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________
تلخ شده ام

از آن تلخ ها که با صد من عـَـسـَل هم نمیتوان خورد !

تلخـــِـ  تلخ ...

مثل قهوه ی دیروز ؛

فال قهوه گرفته ام

رد پای کفش هایت بود اما معلوم نبود !

می آیی ؟ یا میروی ؟

همش وعده ی بعد و بعید ...

همش خیال خام !

آن وقت میگویند چرا به فال بی اعتقادی ؟!


تلخ شده ام ...

آنقدر تلخ که حرفهای شیرین سابقم تلخ و گزنده اند


تلخم ...تلخـــِـ  تلخ !



+کلافه ام ، بهانه گیر و زودرنج !

+حرفهایم را به دل نگیر میگذرد این تلخی ها !

|- בُخـتَـرپآیـیـزے -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________

اینبار یک فنجان نسکافه و بخار رقصانش در هوا بهانه ام میشود !

قلم به دست می شوم و می نگارمت میان این کلمه های ناقابل. . .


آدمـِـ خوبـــِـ قصه هـای مــــــَـن !


    این روزها که می رود ، نمیدانم در کدامین فرهنگ نامه باید تفسیر حالم را بیابم ؟!

         گاه شاد و آزاد . . .

                         گاه غمگین و شکسته بال . . .


نگاهم همراهی میکند بخار فنجان را ...

می اندیشم ؛

به خـود


      به تـو


             به او


به ضمیر سوم شخص لحظه هایم در جای خالی حضور او

به قول رفیقی :

ما واقـعـی بودیم ، باورمان نکردند ، مـَـجـآزیـــ شدیم !

باید باور کنم که این دنیای واقعی آدم هایش همه عجیب اند و خیالی

نه به بغض هایشان اعتباری هست و نه به لبخندهایشان اعتمادی ...

تنها به واسطه ی آدم بودن و سرشت آدمی است که می آیند و آینه وار منعکس میکنند الطاف درونشان را



آدمـِـ خوبـــِـ قصه هـای مــــــَـن !

می ترسم !

ترسیده ام ...

ترسانده مرا این روزها ... این تشویش ها و این دلهره ها ...

مبادا تو هم خیالی و مجازی باشی؟!

مبادا که سرابی باشی اسیر چشمان مست خواب من ؟!

مــــَــبـادآ . . . . .



نه !

یقین دارم ...

تو باید باشی ...

هستی ...

در یک نقطه از این جهانِ دو نقطه ای اما پر نقطه . . .

تو باید باشی و من نیــــــــز تا معنای ما بودن را با هم در فرهنگ نامه ها رج بزنیم !!!!

تو باید باشی . . .!!!





+گاه بهانه باید باشد تا دل بهانه گیری کند !

+بهانه هایم دلگیرند نه دلم بهانه گیر !

|- בُخـتَـرپآیـیـزے -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________
Aytem.ir